سبز سبزم ریشه دارم
من درختی استو ارم
سبز سبزم ریشه دارم
در زمستان هم بهارم
شور وعشق وشادیم را
از خدایم هدیه دارم
هرچه هستم هرچه باشم
چشمه ام پاکم زلالم....
......سبد سبد ستاره..از آسمون میباره..تو قلب پاک گلدون بهار خونه داره...
کسی به عاطفه خبر رفتن رضا را ندهدووخدا میداند آنوقت شهر دراشکهایش غرق میشود..عاقبت آن گلیبو..چیچی لعنتی برعشق عاطفه پیشی گرفت. مغزی که جای او بود ..چسان تسلیم رفتن شد..
چشمهایم را میبندم عاطفه عاطفه گفتن رضا را تجسم میکنم.
همه میگویند هامون..حمید هامون..
ولی من میگویم رضا..رضاصباحی..
این روزها دارم دنبال یه چیزی میگردم..یه چیزی مثل
روح
سبز
زندگی
...........که ترس ..عاطفه را تسخیر کند..و رضا هی بخندد.. هی بخندد وبی توجه به تهدید عاطفه..باز بخندد..عاطفه قهر کند و رضا در دادگاه عاشقانه از همسرش عذر خواهی کند..و اشکهای همیشه حاضر عاطفه جاری شود..وچه با شکوه است لحظه تظاهرات عشق..
تمام تکه های پازل زندگی او راکنار هم چیده ام..
ولی هیچ یک تا اندازه ای که رضا دست یافتنی ومرد زندگی بود در نیامد..
پور احمدجایی گفته بود حمید هامون..هنوز هم زخمهایت ما را میسوزاند..
پیشتر میروم.. میبینم وقتی مردی چنان قدرتی یابد که از کیمیای خود بگذرد باید هم با اتوبوس شب به خانه ای باز گردد که هیچ اتوبانی از آن گذر نخواهد کرد که باعث شود رضا ..تا دمدمه های سحر ماتم از دست دادن آنرا بگیرد.دلداریهای عاطفه بی ثمر است هیچ عشقی جاگزین ریشه آدمی نمیشود..
رضا بوی رفتن را حس کرده.عجیب..
به همین خاطر هم یک یک خانه ها راگشت و وداع کرد ودست آخر پیش عاطفه بازگشت..عاطفه باگلایه بااشک باناله باتهدید خواست که او را هم... .که اگر خدا بخواهد که برایش کاری ندارد..
رضا میخندید از این بی قراری..از این همه عشق ..
هر طبقه از این خانه جایی برای او داشت به وسعت سرزمینی سبز..
ولی دل که بنا کند به رفتن..دیگر هیچ دلخوشی جلودارش نمیشود..این بار عکس چیز محو شده ای رانشان نداد.وکیل مسلم هرچه قدم زدنها..رفتنی شد.مثل خیلی های دیگر..
قهر کردی ..باش..ولی حرف که میزنی...با من حرف بزن که حرف..سرچشمه زلال دوستی هاست.
..................................................
از همان سال کودکی تصور مرگ رضا بغضی درگلویم کاشت که دیروز درست دیروز ترکید.مثل حباب.
سالهایی که گذشت
مثل حباب ترکید
شب چشمهای بسته ما بود و روز روشنایی خیره کننده اش
رضابرای عاطفه..نه برای خانه..نه برای سرزمین سبز که این روزها... .
اسد برای پری وهامون برای مهشید..تو برای اتوبوس واتوبوسی برای شب.
بنگر که چگونه دست تکان میدهم
گویی مرا برای وداع آفریده اند.............
عشق چون در قلب من بیدار شد
از طلب پا تا سرم.....ایثار شد
" یادداشتی به بهانه ..به همین سادگی"
هرگز سکانس روزنه نور، در کویر" خیلی دور خیلی نزدیک " را فراموش نخواهم کرد و دستی که ناجی تنها بود و آشنای آسمان..ویا پیشتر از آن در" زیر نور ماه" چه خوابی آرام تر از خواب در خانه خدا.
اینبار نیز فیلمی نوتر از میرکریمی ،احساسات سرشار از موج نویی را راهی دلم کرد.در میان رگبار لذت بخش احساسات رنگ به رنگ خود را چه آرام کنار طاهره می یافتم. خود را ومادران خودرا..
فقط سختی درک این جنس حرفها از آنروست که اینبار نیز یک مرد حرف ازدنیای زنانه میگوید و الحق که چه عالی وچه روان میگوید.. حتی دردهایی که طاهره هرگز به زبان
نمی آورد را چه خوب میفهماند...
تصاویر متنوع،چشم نواز. خانه به قول مادرانمان مثل دسته گل ..انچنان که بوی آب را میتوان از لابلای رنگها و نورها و..بویید و حس کرد ولذت برد...
اما دردی طاهره را می آزرد. چیستی رنجی که اورا میتراشد و میفشرد ، چکیده اش میشود شعر..شعری درلابلای دامن زندگی .
"برف میبارید
حتی در گوشه های تاریک
انقدر برف بارید
تا تمام لباسم سپید شد .."
سپید به رنگ برف..دامنی به سپیدی برف...و این سپیدی به گمان همان سپیدی لبا س عروسی اوست که بعدها آنرا بردیوار اتاق دختر همسایه می بینیم . و مادراو چقدر دلشوره دارد از ازدواج زود هنگام دخترش. ودر خیال او کسی سپید بخت تر از طاهره نیست که قران سفره عقد دخترش را به نیت استخاره بگشاید.استخاره ای که طاهره هرچه دنبال حاج اقا دوید برای آن ، یا زمان راه نداد یا مکان. طاهره ،خود ، لایق تر از او بود به اینکار که " چیزهای خوب.خیلی خوب" را از لای قران ببیند و بعد خودش هم مردد شود که اصلا مشکل اوچیست؟او چه کم وکسری دارد؟ ایا واقعا سپید بخت است ؟....
از لحظه ای که طاهره بر پشت بام ،کنار بند رخت آواز حزینی را زمزمه میکند و زن همسایه که باردار است و برای رفع پارازیت ماهواره به پشت بام میاید وفصل آشنایی آنان تا لحظاتی که در آسانسوربرای طاهره به سهولت و برای زن باردار به سختی میگذرد تا فصلهای تنها یی ناتمام اوکه باصدای روحانی خوش صحبت، آقای مرادی پر میشود.و دقیقا درد دل طاهره وحرف اصلی قصه را از زبان او میشنویم وحس میکنیم کم کم وارد یک بحث روانشناسی شده ایم.
"انکس که خودش خودش را نشناسد در شناخت دیگران و اطرافش چگونه موفق میشود؟؟ "
و مکث طاهره مقابل تلویزیون که چه درد مشابه ای را میشنود.لحظات برایش کند وکش دار میشوند آن قدر که ما نیز مثل او از این زندگی خالی ..دست خالی ..به تنگ می آییم.میرنجیم.
که به راستی ما هر کداممان house worker هستیم ویا خواهیم شد واین بیم حتی بر دل مدرنترین زنان نیز چنگ میزند.به راستی این مثل یک زنگ خطری است برای دنیای زنا نه ای که هرچه دارد همه ایثار محض است ورفع نیاز و ارضای دیگران.از دختر وپسرش و همسرش گرفته تا همسایه ها ...و کمک به دیگران گویی در ذات اوست..حتی اگر کمکی نخواهند مثل مرد مشتری و زن باردار همسایه...
همه طاهره را تا جایی می خواهند که حضور او نیاز آنها را رفع کند بعد از آن او مثل یک موجود غیر ضروری ،یک خدمتکار،یک کسی که حق ندارد پایش را از گلیمش بیشتر دراز کند،می بایست پشت در اتاق فرزندانش بماند وکودکی..جوانی..نشاط ..و حتی زنانگی و طراوتی که حق مسلم او نیز بود را در آینه دختر و همسا لان او تماشا کند.. پرازحسرت.
و وقتی این حس را در خود می یابد حتی خودش .. خود را از آن محروم میکند .به حکم مادر بودن..
وه که طاهره چسان تندیس ایثار می شود ..همه گونه استعداد و آمادگی دارد برای پر شدن وپس دادن..که از صدای دل انگیز آوازاو حین خدمتکاری، دختر امروزی اش به وجد میاید. و شعر سرشار از احساس و هر چند ناقصش.تحسین مربی اش را بر می انگیزدو...
ولی افسوس که به جای تمام پر شدنها و پس دادنها..رفع حوائج دیگران را برگزید.
ولی چه میشنود وچه میبیند در برابر این ایثار..
یا وقتی پسرش به غذا نخورنهای خانه عادت میکند برای فردا..
آیا جز این است که مردان همگی کودکی بیش نیستند..؟
که حتی راه خانه را نتوانند بشناسند ولی
ترجیح دهند زنی که کنار آنهاست بهتر است" روسری قرمز به سر کرده باشد در غیر اینصورت با او همراه نشود.."
این پسر امروز و مرد فردا چه میفهمد که کنار گوهری نشسته است که هر دمش مایه آرامش است و هر قدمش لایق بوسیدن.
چه میگویم ذهن نارس یک کودک اینها را چه میفهمد.. برای یک کودک نادان، بازی با جوجه ها و کش رفتن کیک مناسبتر است..
وه که طاهره چه غصه گمنامی رابا خود حمل میکرد.
در لحظاتی که شب از نیمه میگذرد وآرزو دوست دارد در تخت مادرش بخوابد تا وقتی که پدر بیاید ...دل آدم ریش میشود ..پس اینگونه است آرزو نیز مثل من، مثل تو، مثل هزاران زن دیگر مثل ما، به سرنوشت طاهره گرفتار خواهد آمد که جا پای جای مادر میگذارد...
اما درد طاهره بیش از تهمت کلفتی زدن به اوست .این حرف را به نادانی و بچه بودن او..با بزرگی خود نادیده میگیرد ..وعصر دوباره دنبال پسرش میرود بی هیچ دلخوری..
و فقط با این حرف او جا میخورد که باید دخترش کمی خانه داری یاد بگیرد. برای روز مبادا.
ولی دختر امروزی او غذا را میسوزاند و اصولا چه اهمیتی برایش دارد که غذا بسوزد یا نسوزد.او مسحور زیبایی رقص خود در آینه است و ترجیح میدهد به جای این همه اتلاف وقت غذای سفارشی بخورند.
شب رو به سحر میرود ومرد طاهره از راه میرسد..
و تنها جمله او که لبخند به چهره طاهره می آورد :" نجورسن جیرانم ؟.." است که چه ناشیانه تلفظش میکند ولی طاهره چه با متانت لبخند میزند..
وتمام احساسات پنهان زنانه طاهره چه زیبا زیر قلب آدمی نفوذ میکند .وقتی طاهره از عطر دخترش استفاده میکند انگار زنانگی آرزو واقعی تر از طاهره است....ومردش حتی بوی همین عطر وام گرفته را هم نمی فهمد و تصور میکند" چیزی سوخته است؟ "
وه که طاهره چه صبوری مطهری دارد..
صدای منشی شرکت دلش را میلرزاند .چنگ به روی میز میزند و بر کیوسک تلفن جا میخورد که موبایل همسرش دست اوست..ولغات انگلیسی را منشی به پسرش میگوید و وضع هوا را برای اردو رفتن دخترش او میتواند بگوید..و طاهره نه..
ولی طاهره بزرگتر از این حرفهاست که حسادتش را بروز دهد..
سالها پیش لنگه این دیالوگ را در کاغذ بی خط تقوایی می پسندیدم از زبان رویا
" که من نمی دانم یک کلفت هستم یا یک روشنفکر.."
اما اینجا روحانیت سیمای طاهره ،رنگ صد چندان به معصومیتش میزند . رویا اعتراض کرد به اقتضای امروزی بودنش.ولی طاهره سکوت میکند به اقتضای سنتی بودنش. وبه همین خاطر هم شماتت میشود به ابنکه" شغل تو چیه.."
"وه که چه تلخ است میوه درخت بینایی."
طاهره اینها را میفهمد..ولی خوب می داند که اگر برای خاطر عشق چشمداشتی داشته باشی و مزدی.و توقعی..دیگر عشق ورزیدن فضیلتی نیست.
بیشتر که فکر میکنم یاد خودم ومادرم می افتم .وباورم می شود " از ماست که بر ماست ".
وقتی جامعه مردان میتواند هر عملشان را به نام اسلام وبه کام خودشان توجیه کنند پس چطور مادران ما از این حق مسلم که هیچ مردی حق ندارد همسرش را به کار در خانه اش مجبور کند.با تحکم ..حتی حق ندارد یک لیوان آب از او بخواهد مگر اینکه خود زن اینکار را برای او انجام دهد..درست مثل مادران ما.
مادرمن، مادرهمسرمن.مادر تک تک ما ،اینهمه از حقوقی که اسلام به آنها داده چشم پوشیدند وآنوقت عرصه سیمرغ جولانگه مردان میشود دیگر..
مادرم به من اعتراض میکرد: " بس کن .بشین توی خونه . چی کار میکنی. خسته نمیشی از این رفت و اومدها...........و خیلی اعتراضهای دیگر.............
کاش کمی زود تر میفهمیدم که به خدا اینبار حق با من است .بمانم توی خانه که چه شود...
ولی نشد .. من هم مثل آرزو حرفهایی می شنیدم از مادر که خلاصه تمام حرفشان این بود ..شما هم باید خانه نشین شوید..
ومن حرف گوش کن تر وترسو تر و بی عرضه تر از آرزو بودم.
خانه نشین شدم. یادم رفت همه چیز.حتی خودم . همان دختر سر به راهی شدم که مادر میخواست. ولی گم شدم.. افسرده .بی هدف..
کاش مادریک روز بداند چه ظلمی به من کرد.
.گرچه امروز میدوم برای خاطر تمام فرصتهایی که سوخت ..با این حال باز هم عقبم..
من میتوانم جبران کنم.ولی مادران ما چه...آنها اصلا چیز عجیبی حس نمیکنند که بخواهند اعتراض کنند.
مادر همسرم میگوید:" وظیفه ام هست مادر".مادرم میگوید: "باز شروع نکن.."
.خودم میگویم:
نمیخواهم به سرنوشت این طاهره ها دچار شوم. اینها هرچند مقدس .هرچند نگین . به آسانی حتی در برابر یک منشی شرکت متهم هستند به hous worker بودن.
...............
طاهره سینی چای در دست وارد اتاق میشود ولی مردش غرق خواب است. وصدای برادر او را میشنویم که هرگز از راه نمی رسد و زندگی به همین روال میگذرد طاهره به خانه اش بر میگردد و وقتی همسر ش به او نیاز دارد ..صدایش میزند و او آرام و پر از بغض وتسلیم
با لحن شیرینش میگوید "..جانم.
همین جا هستم...".
غصه ای به نظر ساده.به نظر بی اهمیت، زندگی روزمره یک زن خانه دار.
به نظر که اصولا دراین دنیای پر هیاهو وپر از جنگ وخشونت وخون وخونریزی و. ...
.چه اهمیتی دارد که یک زن این طوری غصه بخورد یا نخورد...یا هر نظر دیگر..
این غصه..
دوا ندارد.. به همین سادگی.
من پری کوچک غمگینی ..
دراقیانوسی..
و دلش را..
پری کوچک غمگینی ..........بوسه میمیرد و سحرگاه ..بوسه ای به دنیا ......غرق..خواهد آمد..
خواهد آمد.؟
...................................................................................
قرارمان همین جا ،زیر همین سپیدار..همین ایستگاه..کمی دورتر از نگاه این وآن
..............................................
دیر کرده ای. با دلم میگویم..تو نمی آیی .هرگز.
کدام عزیزاز دست رفته باز گشته که تو دومی اش باشی؟!
باران گرفته. تصویر برشرشر باران بر کف آسفا لت تمام میشود.......
...........................................
وارد کلاس میشوم.نگاهم بر گرد کلاس میچرخد. چه خالی .. چه بی توست..
هیچ صندلی برق نمی زند.هیچ نگاهی صدایم نمیکند.می نشینم .بی حوصله..چه دوشنبه پوچی.
صدایت از بیرون در می آید.حرف زنا ن با یکی از بچه ها وارد میشوی.دوشنبه
جان میگیرد. یکهو پر میشود.
به سمت میزت میروی.صاف زل میزنی توی چشمم..میگویی :
"یه خودکار سبز بده.بعدش هم خلاصه درس هفته قبلو بیا توضیح بده."
حرف میزنی وسرد میشوم.کسی گفت : سرد باش اما دلسرد هرگز.
از کنار میزت رد میشوم برگه ها ی درس را روی میز میگذارم .انگشتم به انگشتت میخورد.برق میگیردمان.حسی زیر پوستم میخزد. میلرزیم. دستم را میدزدم. پرش پلکت را به وضوح میبینم.
حرف می زنم ، سرد میشوی.کسی گفت :سرد باش اما دلسرد هرگز.
.با برگه هایم سرت را گرم کرده ای . من حرف میزنم و تو چیزی بر گوشه سمت چپ برگه ام مینویسی.تصویر بر برگه های من ولرزش دستان تو تمام میشود..
................................................
شب است. کنار پنجره ایستاده ام. صبح برق گرفته بود حالا خشک شده ام. نسیم به صورتم میزند و میگذرد.
کسی گفت :" عشقبازی نسیم با شمعدانی ....چنین کنند.....".
گوشه سمت چپ برگه ام سنگین شده. چیزی مثل نیش فرو میرود به قلبم.
تو استعفا داده ای . فردا میروی .
تصویر برتاریکی شب و شبح جان گرفته وسایل اتا ق که حرکت کنان به من میخندند..تمام میشود.
..............................................

دیشب است .
تو در خوابی.پنجره باز است. نسیم پرده توری اتاق را تا سقف بالا آورده.تو در خوابی .
خواب آب میبینی . صدای خروش موج، اتاقت را پر کرده.اتاقت ، آبی شده .
خوابیده ای بر بستر ..تنها وبی یار.
نسیم ، پرده توری را به صورتت میزند.غلت میزنی..
تور را به دریا زده ای . تور پر از ماهی . سفید وسیاه. ریز ودرشت.. مرجان وخار.
میان ماهی ها " پری " به تور زده ای.
به تو میگویند :
" دریا خشمش گرفته . آنهای دیگر مال تو. پری را به دریا پس بده. او را از زلالی آب بیرون نکش . هیچوقت سطح به زلالی عمق نبوده.....پری را پس بده.........."
خم میشوی . پری دردستان تو نگاهت میکند پری کوچک غمگین .
.نفس به نفس پری شد ه ای . دلت نمی خواهد ببویی اش. اصلا نمی خواهی ببوسی اش..
تشنه ای ولی دلت میخواهد تابلوی درباره آب را تماشا کنی تا که بنوشی اش.
کسی گفت: " این خواستن سراسرش تشنگی است..".
دلت میخواهد به صورتت فشارش دهی.در او غرق شوی. خفه شوی.
پری میلغزد .از میان دستان تو.
تصویر بر رقص پری در آب ونگاه عرق ریزان تو تمام میشود.
..........................................
دوشنبه است.
یک دوشنبه ی.......صدای اذان نیم روز برکلاس...سرجایم نشسته ام. کسی صدایم میزند..
:........ " پری تو چت شده..خوبی..؟کجایی؟"
دلم میخواهد بگویم غرق شدم...
میگویم : هیچ ..خوبم..
تصویر برسپیدار آنطرف خیابان وشرشر باران بر کف آسفالت تمام میشود........
شب است کنار پنجره ام . نسیم به شمعدانی میزند ومیگذرد.....
کسی گفت "...........چنین کنند با عاشقان............"
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این فصه شاد
از لبان تو شنید
من صدا میزنم
آی باز کن پنجره را
باز امده ام
من پس از رفتنها
در دلم شوق تو
اکنون به نیاز امده ام
داستانها دارم
.................. و صبوری مرا کوه تحسین میکرد.......
چه تنگ بود آن تنگ دل انگیز..دریا دریا آزادی..هدیه میلاد من و تو......
مرا عجز و تو را بیداد دادند
به هر کس هر چه باید داد دادند
گران کردند گوش گل پس آنگاه
به بلبل رخصت فریاد دادند....
.................
من نقطه شدم. نشان پایان جمله.تو حرف شدی علامت آغاز.
من صفحه سیاه..قصه تمام شده. تو سفید سفید .پر از قصه های ناگفته.
من آبی ام..به رنگ اب ..دریا.. آبی ولی بیرنگ..
..................
چه بیقراربود ماهی قرمز وپیشانی سیاه.از کنارش که رد میشدم خودش را به دیواره تنگ میکوبید.میترسید یا میترساند..گفتند ماهی کوچولوی سیاهت وحشی است..
دلم پوسید از دید و بازدیدها وخاله بازی بزرگترها.زدم بیرون..چمن ها سبز شدند.گلهای ریز دور میدان میخندند...دخترهای کوچولو کفشهای پاشنه بلند.کت وشلوار مردها..وشیرینی لطیف لطیفه..این است بهار..
تو چرا نمیخندی.؟یاد خواب دیشب میافتم. آب تنگ ماهی راخواستم عوض کنم .ماهی از دستم لیز خورد..افتاد زیر کابینت.یاد او برای یک ماهی افتادم.دیواره کابینت دستم را خراش داد.جان داد ماهی جلوی چشمم.کمی آنطرفتر....
شیر میخرم.خنک خنک.به صورتم میچسپانم.تب دارم.خنکی شیر را به جان میکشم.به خانه باز میگردم..
سکوت خانه فدای صدای آرام پردیس . با نوای رایکا...
همه میدانند که من وتو از آن روزنه سرد عبوس نور را دیدیم.. و از آن شاخه بازیگر دور از دست سیب راچیدیم.همه ترسیدند اما من وتو....
چشمم میآفتد به ماهی تنهای تنگ.پس اون یکی کو؟؟؟؟
چراشکمت باد کرده..تکون نمیخوری..نمی ترسی از من..میگیرمت ها الان......نکنه خوردیش اون یکی رو ..
یکهو میترسم ازت..دلم میخواهد از پنجره پرتت کنم به گربه سفید..
دستی به سرو روی خانه میکشم. ودستمالی به زندگی. راحتی را جلو میکشم......وای..
آب سردی روی سرم ریخته مشود..
ماهی کوچک وحشی من زیر راحتی .راحت جان داده است..
خشک شده بود فلس ماهی از تشنگی..
وقتی من قدم میزدم در هیاهوی نسرینهای دور میدان..او..هوس کرد از آب بیرون بزند..به خدا این طرف خبری نبود..چرا این قدر وحشی بودی...از غصه بی آبی ..
.............
خنکی شیر را به صورتم میچسپانم. ماهی سفید دیگری با قرمزی ماهی قبلی میرقصند.باله به صورت هم . نوازش کنان میگویندم :..این است بهار...
غم روزهای دلتنگی
روز گیجی وگنگی و منگی
روزهای سرد دی ...سرما
روزهای عاشقی وبی دردی
گس ..همچو طعم آن گیلاس
چه عجیبند میوه های دلسردی
ثمری ندارد این احساس
انتقام یا بخشش ...نامردی ..
...غصه همرا ه و همزادم
خنده ها رفته بود از یادم
..............
................
که شبی خواب دیدمت انگار؟!.
تو چه بی صدا ..لرزیدی
گفتی ام با نگاه ترسانی
تو چرا ..مرا..نمیبینی..؟؟
...............
................
دیدمت ..چه دیداری..!!
تو مرا به یاد می آری؟
وای..من وتو ..کتاب..
فیلم .. باران..آری ..آری..
................
.................
به سپیدار حیاطمان سوگند
وبه یاکریم پر ازهو هو
منم آن ماهی هفت سین سال قدیم
تویی آن مردغوطه ور در آب
منم آنکه در غصه پژمردم
تویی آن خودم که بی تو میمردم
لب تنگ شیشه ای آرام
به لب نگاه او خندید
پس از آن نگاه غمگینش
از پس چادرم مرا میدید
.........
.........
به خدا قسم ..به او که می داند
که تو.. بی.. هما..نندی..
تو چنان شفا..چنان اعجاز
راستی مرا کجا دیدی...؟
تو سفید پوش .من همیشه سیاه..
گفتی ام : دیدمت..وای ..چه دیداری..
.............
.........
مرورخاطرات..مقاومتم را شکست . به احترام طعم گیلاس.
برای دیدنت لحظه ها را کشتم
وساعتها
گریستم
وقتی رفتی خانه سوت وکور که نه..کور کور..شد..همه همه.نصیحتم کردند که به فکر خودم باشم وهمسرم..
چه قدر حرفهای خاله زنکی شنیدم توی این دو ماه...
.....
"بذار برگرده ..فردا پس فردا زن که گرفت ..همه شما اخ میشین..
جایی نرفته..عجب شیر همین جاس دو قدم اون ورتر..
بذاربرن ..این شعار سربازهای اونجاس".بذار ادم بشن بیان"
.........
و من تمام مدت نگاه شان کردم. حرفی نبود که بگویم.حتی اگر حق با آنها بود...باز هم از حس وحشتناک .تلخی که اسمش را نمی دانستم هجوم می آورد. تمام شب کابوس من میشد ..بیخوابم میکرد.بیتابم میکرد..روح اشفته ام میکرد شبها سرگردان سرگردن توی جادها راه می افتادم دنبال یه جایی که به آن میگفتند پادگان عجبشیر .. پیداش میکردم ونمی کردم..حالا نوبت اسایشگاه بود..وقت خواب واز سر عصر؟! او با شبها الفت داشت ..حالا ..از سر شب.. ؟!.....پیدا کردم این هم اسایشگاه...
................................................................................... "وای این اونه...؟!چقدر خسته اس........."
وفریاد من..وترس او.................... .
حتی مرخصی هم علاج نبود که سختی جدایی را.تصور خداحافظی دوباره را هزار باره مینمود..مثل زنده شدن.دوباره مردن.دوباره زنده شدن دوباره جان دادن...گفتم تا وقتی که برگردد چیزی از او نمینویسم تا برای رفتنش غصه نتراشیده باشم..باراو ل وقت خواندن مطالب دیدم که بغض سنگینی کرد.صد بار به خودم لعنت فرستادم..گفتم دیگر از این قسمت زندگی ام چیزی نخواهم گفت تا وقتی که خودش برگردد وکنارم بنشیند..مثل حالا که موسیقی دشت گریان..مینوازد.واو سرگرم کارهای خودش هست .و من...
ایپک گلایه کرد.از شخصی نویسی ام....یادم افتاد که که مردان ما هنوز هم پسران مردان دیروزند.تفکر یک نسل چه طور عوض میشود ؟...هنوز هم نگران حضور نگاهای نامحرمان هستند به بهانه سرک کشیدن هر اندیشه ای..اما من حالا دلم میخواهد بنویسم ..شفاف شفاف. نگران سرک کشیدن هیچ اندیشه ای هم نیستم.
..سربه سرم گذاشت.......
.واز این که قافیه رادر حد یک بچه سوسول تنزل داده ام..ولی من که میدانستم این حس فقط از آن من بود ..گفته بودم که انگار باید از یک تونل تاریک بگذرم.بیهمراه.. یا اینکه یک زایمان دردناک داشته باشم..که بدانم ..چه روزهایی که بی اعتنا از کنار هم میگذریم بعدها همین..همین لحظه ها حسرتبارترین تصاویر گذشته مان خواهد شد..
تونل تمام شد.وزایمان دردناک..
...................".و قافیه باز گشت".......
.......یاد روزی افتادم که روز وداع هیچ دعایی..هیچ.دعایی به ذهنم نرسید..جز اینکه.
ای بیزه بیزدن مهربان اللاه..
وقتی همین جا روز آخر مرخصی اش، مژده دوباره قافیه را داد...باورم شد..او هم مثل همه ما..مثل مادرم...مثل من..
به دنیا امده از خودش..
.............................
وتمام شد.به لطف خدا...
ومن
..به شوق دیدنت..راهها را زندگی که نه...ادای زندگی کردم
لحظه را کشتم
واین
ثانیه ها بودند که در دل به من ریز ریز خندیدند..
.....
اینها همه بماند به یادگار..
شاید فصل هیوا همین بود..
قصه ای پر از تردید..
طومار نوشتم ..وقصه ای که به گمانم ..فقط در این بخش خودم بودم...
همچنان روحی سرشار از سرگردانی.فصل من گم شده است.لابلای برف و آفتاب.زاییده خواهم شد درفصل دیگری ..از جنس بهار.به رنگ دیگر..به نام نامی فصل هیوا... .
این فصل رابا من بخوان باقی بهانه است
این فصل رابسیار خواندم..................
گفتم به خاطر چی؟اخر این همه راه به کجا ختم میشه..؟ خندیدی و گفتی :به دیدن خودم میارمتون..
گفتم: دیدار؟..چشمای ما نه که نخوان .. نمی تونن به تو نگاه کنن. آخه کدوم چشمی میتونه به خورشید زل بزنه وچشماش به اشک ننشینه..ما نمیتونیم ببینیمت.
گفتی:..واقعا هم که دختر حوایی..آخه اینجا فکر میکنی دیدن همون معنی رو میده که اونجا..؟!!!چقدر عجولی دختر.خیلی چیزها مونده که واس شماها درستشون کردم.چرا این قدرتلخی میکنی؟؟..
گفتم: نمیخوام..من نه حوصله این همه دوندگی رو دارم نه انگیزه شو ..میخوای چیکار کنی ... من چطوری بگم.از اولشم به زور منوکشوندی توی بازی.من دلم میخواس از کنار نگاه میکردم تو هلم دادی وسط میدون.حالا هم نمیدونم..هیچی نیس که بین تمام این چیزها دلم بهش بند بشه..همه چی ..همه کس ..عاجزند از یه ذره شعف دادن به زندگیم.اصلا کیف میکنم که عاجزن....حالا دیگه بس کن.حق با تو. فقط بگو چقدر دیگه مونده از ..؟
ساکت شدی..مثل کسایی که از حرف آدم دلخور میشن..گفتی..اینجا رونگاه کن.. .نگاه کردم.
گفتی :چی میبینی؟
مثل شاگردهایی که جلوی معلم کم میارن "یعنی تو نمیدونی که امیر کبیربه دستور کی وکجا به قتل رسید..؟؟!!".............................مات ...
ـ باتوام...میگم چی میبینی...؟
وقتی چیزی نمیبینم .باید چی بگم..
گفتم: هیچی ..دوسه تا سایه ان انگار..
گفتی: ..تماشا نکن.ببین.چشماتو ببند وببین...واقعا چیزی نبوده که لذت ببری ازش؟!..تو تمام این فرصتها..هیچ فرصتی نبوده که دلت بخواد یه بار دیگه تکرار بشه..همه چی وهمه کس عاجز بوده؟؟!!..این از دستت درد نکنه ات بود دیگه..هر کاری که داری بکن. خدافظی هم از دور و بری هات یادت نره.میفرستم دنبالت ...
بی اعتنا گفتم:..بچه گول میزنی؟چرا دلخور میشی خب..یا من یه جوری ام یا اینجا..بابا من میخوام برم جایی که تموم شم از این علافی ...عاجزن دیگه چیکارشون کنم....
دیگه از تو صدایی نمیومد.برگشتم اونجارو که بهم نشون داده بودی دوباره دیدم.........مطمئن بودم که میخوای زیباترین تصویرهاتو از همه چی از گل و درخت وسنگ ......بگیر تا آب ..دریا و کشتی .وووووو.....برام رو کنی ..که بدونم اشکال در تمام طول عمر از گیرنده ها بود چرا فرستنده رو مذمت کنیم؟؟...................................................................................من تمام مدت به اون مسیر که نشونم دادی خیره ام..نه که چیزی نبوده..بوده..ولی خب اینقدر سریع وگذرا بوده..ویااینکه بلافاصله یه چیزی یه اتفاقی یه طوری شده که گند زده به هر چی کیفی که کردیم از یه لحظه خوشی.یه لحظه دربرابریه روز.یاماه.یا سال..اره دیگه گریه وخنده خواهر برادرند.البته مثل همیشه گریه دختره بوده خنده بسره...این همه راه باید بریم با تعریفها سرمونو گرم کنیم و دلمونو خوش.توکجایی..چرا دیگه صدات نمیاد..میدونم دلخور شدی ازمون . دیدی اینچیزی که با اون ذوق وشوق ساختی چه بدرد نخور از آب دراومد..تو که میدونی توی این تاریکی اگه صدای تو نباشه بی هوا میریم به سمت ناله های خمار الود شیطون..
من که چیزی نگفتم..فقط گفتم اخرش مگه رسیدن به تو نبود..خب نمیشد بدون طی کردن این سنگلاخ عمر..رسید به اونجا؟؟..............
........................................................................................
گفتم: اخرش ..چی؟تو ... چیزی گفتی....؟تو هیچی نگفتی....شاید هم گفتی من نشنیدم. یه بار دیگه میشه تکرار کنی..............من تسلیمم....
..........................................
.....چرا اینجا خوابیدی..بیداری..؟خانومی ؟..چی شده..قهری با من؟؟...
ـ بوی سنگکک تازه میاد.افتاب میزنه به چشمام.ساعت چنده؟
ـ این چیه ؟! شیر..چرا اینجا ریخته ..
ـ دیشب یه گربه ریختش..چرا اینجوری نگاه میکنی ؟راس میگم.بابچه اش اومده بود.نمیشنیدی خب.غرق خواب بودی.مثل صدای گریه یه نوزاد بود صداش.......چیه.........چت شد...........
ـ هیچی .یاد حرفای مردم افتادم .توی نونوایی داشتن از یه نوزادی حرف میزدن که اول صبحی رفتگر محله دیده بودش ....طفل معصوم یخ زده بود از سرما...
چشمم میافته به لیوان شیر که کنارم بود ونیمه شب ....وقتی او مواظب بود تن بچه اش زخمی نشه..لیوان شیر دست من..به این فکر میکنم که کاش شیر رو توی ظرف دیگه میریختم که ..........................
در دلم شورشی از جنس جنون افتاده ست
ماهی صبر من از آب برون افتاده ست...
وقتی بنا باشد از خودت ننویسی از هیچ چیز دیگر هم نمیشود که بنویسی.من احساس میکنم یک جور عجیبی به تمام هستی.تمام آدمها..حتی آنها که نمیشناسم..وفقط نیم ساعتی کنار هم در ایستگاه منتظر ماشین مانده ایم ویکهو شکوفه حرف گل میکند میانمان....و وقتی او ماشین گیرش بیاید وحرکت میکند از انطرف شیشه دستی تکان میدهد که یعنی..خداحافظ..
بنگر که چگونه دست تکان میدهم..گویی مرا برای وداع آفریده اند..
داشتم از گره خوردن خودم میگفتم به تمام اطرافم..از هر جا که میگویم آخرش راه به خودم میبرد..تمام کارها برایم مهم جلوه میکنند ونمیکنند.همه چیز ..درست در لحظه رسیدن خالی میشود..
وقتی سرما نتواند بر حس غریبی که زیر رگ وریشه ات دویده غلبه کند..دلت میخواهدکارها بکنی شاق .آن لحظه است که حس میکنی چقدر قوی هستی.هیچ چیز هم نمی تواند منصرفت کند که رختخواب گرم ونرم اول صبح با آن خنکای دلنشین سحر را در اغوش بفشاری وبی خیال ترکش شوی.خانه خفته را ترک میکنی به شوق ...
تا بحال هر چه بود فقط حرف از فیلم بود اما دیگر احساس میکنم وقتش شده.وقت زایمان.وقتی استاد گفت ..خانوم ازت وقت سوال وجواب میخوان بگی که سرمایه ای رو که بهت دادیم کجا صرف کردی..چی داری بگی..بهت ذوق نوشتن داده..غریزی..چرا مثل ماست فقط نگاه میکنی؟؟؟چی داری بگی..
گفتم.نمیدونم .ولی یه کم زوده.میترسم..به قول یه نفر فیلم دیدن رو فعلا به فیلم ساختن وخوندن رو به نوشتن ترجیح میدم..
اما حالا که دیگه دلم نمیلرزه با هیچ فیلمی..با هیچ نوشته ای..بس که انگار از روی هم زیراکس میکنن..دلم دیگه میگه وقتشه بایه زایمان دردناک خودتو به دنیا بیاری..
مثل مادری که با به دنیا آوردن نوزادش انگار خودشو ترک میکنه و دوباره به دنیا میاد..اگر چه با درد.مطمئنم به دنیا که بیام کاری رو که به خاطرش خلق شدم به سرانجام برسونم..از این سرگردونی و شکنجه خلاص میشم..
در هفته گذشته همراه شدم با مرد زندگی ام که سختی کارش را..جدییتش را.. حس مسولیتش را.همه چیز را در او دیدم..کمی که نه خیلی غبطه خوردم به خاطر تمام سالهایی که گذشت ..و چه بیهوده گذشت..وقتی من گمان کردم که زود است..او چه سرسختانه کار کرد و آموخت..
اینطوری میشود که حس میکنی ..وای چه قدر باید بدوم تا به قدمهای سریع ومحکم او برسم..خئایا خودت..نظری اشاره ای ..تا باورم کنند و باورم کنم..
دو روز افیش ..عشق.خلوص.تلاش.دوستی.صمیمیت..و همه احساسات خوب ومثبت دست به دست هم دادند و..یک تیم جمع وجوری درست کردندبه فاصله کوتاه..کوتاه چون عمر..
چه قدر دوست دارم این جمله سیمین دانشور را..
"لذت یعنی درمتن کاری باشی که به آن علاقه مندی.."ان کار که خستگی ندارد..همه اش سراسر ..دوست داشتن است. به شرطها..وبشروطها..
باید برای رسیدن به کسانی که فن کار را از تو بیشتر میدانند و تو از انها عقبی ..باید از تنها سرمایه ات مایه بگذاری..تنها سرمایه ات....ع ش ق..
خرابيها
اين روزها خيلي خرابم
خراب
شبها دير ميخوابم
يا خوابم نميبرد
اين روزها مثل زهر مارم- كژدم
هي نيش ميزنم خود را
ارديبهشت را با ملال كتاب و تخته ميگذاري
خرداد خسته را در اضطراب امتحان
و بعد- تير ميزني به اين اوقات لعنتي
پس تابستان امسال هم
بي تفريح از نيمة مرداد گذشت
هي شعر مينويسم
هي شعر مينويسم خود را
در گنجه كه نه
همين طور پرت ميكنم گوشه اي
كه بعد پيدايم نميشود
روز- در ازدحام و همهمة آدمي
شب تن خسته ات را ميبري گوشه اي
بي صدا در اقليم كتابي گوشه ميگيري
هيچ چيز- تو را به حالت عادي بر نميگرداند
تو خراب شدهاي!
مثل ساعت اضافة تدريس
وتعطيلات آخر هفته.
در خيال كاغذي ات
سفر ميكني به جزايري دوردست
دلت خوش است شاعر شدهاي!
سلطان بي رقيب كلمات!
.............................