جهان خوردم وکارها راندم.عاقبت کار آدمی" مرگ " است.
(تاریخ بیهقی.سخنی از حسنک وزیر..)
... واین واقعیت دارد گاهی هنر مند هنگام خلق اثرش تمام میشود.از آن پس شروع به تکرار خود میکند.یک جورهایی تمام میشود.آنوقت مجبور میشود از جایی دیگر شروع کند وبا قصه های دیگر..قصه هایی عاریتی.که حرف تو نیست.خودت هم میدانی نیست.با اینحال رفتن بهتر از رکود است.هر چند هرز رفتن. هربار که به چشمان حاج کاظم آژانس شیشه ای خیره میشوم این واقعیت را میبینم .می پذیرم با درد.لابلای خانه تکانی وزندگی تکانی..تلویزیون برای خود خلوت گزیده است.صدای آشنایی از او به سوی خود میخواندم.موسیقی فیلم" چیزی" را در روحم زیر وزبر میکند.چه آشناست.نزدیکتر میروم...آه..فیلم" آوار"ساخته سیروس الوند.با موسیقی بی نظیر فریدون شهبازیان.....همان واقعیت رخ مینمایدم که مگرممکن است " مزاحم"و"آوار "هردو فرزند یک پدر باشند. خدایا چطور وکی این مفاهیم دستمالی روزمرگی ها شدند..کجا گمشان کردیم...
در این سینمای قحطی زده هرگاه سرکی به گذشته کشیده ایم دست پرتر از امروز بوده ایم.گو آنکه در آن دوران ..ازدست سینمای مبتذل و به قولی فیلمفارسی سازان رهایی یافته ونیافته کسانی را داشتیم که ضمیررا بنوازیم با کلماتی پر از نامهای آشنای قدیمی..و دنیا مال دفترهای خانه نشین شعر است که پر از همین نامهاست..
کلماتی اهورایی.. که میتوانند چنان تسخیرت کنند که تو را در خود بلرزاند وموسیقی سیم هایی تاری که تاربه تار وجودت را به ارتعاش در آورد..
آوار..مرد گفت :"موطن " یعنی سرزمین.هرکسی را موطنی است.واینجا موطن ماست. آبادش باید..آبادانی اش چشم به راه دستان ماست.
گرگها زوزه کش خبری هستند شوم.اسبها شیهه دلهره سر داده اند...آب حوض همچون عمر آدمی سرریز میشود . سقف خانه وکف خانه در حسرت وصال عمریست سوخته اند..لوستر تاب برداشته است..روستای آباد پدر در خود چنان میپیچد که مار گزیده از درد زهر جدایی...در چشم به هم زدنی عمارت زیبای پدر ومیراث خانوادگی به تل خاکی بدل میشودو فرزندان گرفتار در زیر زمین وجود خویش.
روز وصل سقف وکف..خانه" آوار" میشود بر سر و روی اهلش.
دریچه ها و پنجره ها بسته میشوند.راهی به بیرون نیست چنانکه در روستا ردی از حیات..
زمین به تن لرزه گرفتار آمده..مرز بین مرگ وزندگی که شکسته شد اهل خانه در گور دسته جمعی محبوس شدند.کم کم میتوان صدای سکوت راشنید..دو زن میان برادران یکی به متانت صبوری" زینت "و دیگری به بی صبری "سوته دلان"..اما آنقدر که مردان بر خویش گریستند زنان نگران دیگری بودند.تکبر تاریخی مردان... "وه که به قدمت تاریخ مردان بدهکار زنانند..." هرکس از دلهره خویش میگریزدو به برادر پناه میبرد.
اعترافی همچون اعتراف در حضور پدر مقدس. واگویه گلایه ای از زندگی.زخم زندگی با شریک بی آنکه عشق را شناخته باشی...."آه این زیر زمین پر است از هزاران قصه نا گفته"..
هراس جان میگیرد.زنده زنده دفن شدن دلهره ای به جان مردان انداخته است. حالا آنها هستند و گودال پر از بوی پدر میشود. پدر ..یک مرده..پدر بوی مرگ می پراکند. از آنهمه زندگی تنها سبد میوه ای به جاست و یک قندان قند و آب خاک آلود شده حوض کوچک و البته پدر.
پدر از هر آنچه اندوخته بود هیچ نخواست." جهان خوردم وکارها راندم .عاقبت کار آدمی مرگ است".
پسران گریستن آغاز کردند بر مرگ آرزوهای جوان خویش.صدای قدمهایی بر سقف نوید یاری دهنده ای است.همه برمیخیزند.از آغوش مرگ که یکا یک آنها را در خود میفشرد زندگی را فریاد میکنند:
"آهای ما اینجاییم... آهای ما اینجاییم "..
این ما هستیم گرفتار آمده در خاکدان غمگین دنیا.خاک بر سر مان شده.دور از تو مانده ایم..مهجور..بشنو صدای مارا....ما اینجاییم..
ولی هنوز وقتش نرسیده.مردان شب را مهمان گودالند..گودال قتلگاه اینجا دیگر بوی سیب ندارد.چرا که هر مرگی رنگ وبوی سیب ندارد.این گودال بیشتر به سیلی میماند .سیلی پدر از روی محبت برای بیداری دلبند از خطری که پیش روست..
سحر از راه میرسد .برادران سر بر شانه هم خوابیده اند. رشته نوری با چشمان صادق عشقبازی آغاز میکند.و او پلک که میگشاید راهی به بیرون یافته است..پسرک ازگودال به زمین فرستاده میشود با درد زایمانی که تک تک اهالی خانه آن شب را به صبح رسانده اند.سرانجام پسرک به زمین قدم میگذارد.پاک.طاهر.
بی آنکه سنگینی هیچ غریزه ای آزارش دهد.بی آنکه دنیا فریبش داده باشد.نگاه به دنیا میکند."اینجاسرزمین پدری است؟چه رفته بر این سرزمین.چه شد موطن ..میراث پدر.."اینست قصه تبعید دیگر باره و هزار باره فرزند آدم .همه روستا چنان ویران که بسان خرابه ای بی رهگذر پس از هزار سال..اما زیر زمین چنان مهد سالم .. اهل خانه را در دل خویش حفظ کرد برای بیداری از ضرب سیلی بر ضربان دل.
کسی میپرسد از زینت"اینجا زمین نلرزید؟!زلزله نیامد؟!"
زینت میگوید"اینجا زلزله دیگری آمد."
شب را به صبح رساندیم تا برسم به جایی که ..
اینست میراث پدر.موطن.اگر ویران. اگر خراب.آبادش باید.آبادانی اش به دست ماست.
"کی دست به من میده؟"
دستان پنج برادر در هم گره میخورند.
.. آوار حک میشود بر ضمیر وجود..با شاهکار موسیقی شهبازیان..فیلم که تمام میشود پرت میشوم در واقعیت زندگی.واقعیت تلخ ..گاهی هنرمند با یک اثر به دنیا می آید با همان اثر تمام میشود. گویا تمامی خود را بر آن به جا میگذارد.همچون آرش کماندار..که جانش را برچله تیر نهاد و آه از نهاد بر آورد..جان روز بر چله کمان..
+ نوشته شده توسط فرانک در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت
4:26 بعد از ظهر |