تبليغاتX
به نام خداوند چشمان تو
اول صبح است.سرمای پاییز..گلهای حسن یوسف مقابل پنجره کم کم سردشان شده.گلهارا جابه جا میکنم. کتاب به دست خانه خفته را ترک میکنم به خیالم برای غافلگیر کردن صبح.. وزمان... غافل از اینکه زندگی دیریست جاریست..راننده اتوبوس دو سه باری این مسیر را رفته وبرگشته.کودکی دوساله هنوز خوابست برشانه پدر.زنی منتظر سرویس ..اول صبحی آرایشی غلیظ وجیغ..

کسی چه میداند .شاید اینست زندگی.همان که پیرزنی کوجه ایرا میگذرد هر روز از کوچه باریکی. عجیب نیست اگر پیرزن برقدم اول پله برقی مانده .ترسان و مردد.این پله یا ان پله؟؟مرد نیلی پوش.دستکش به دست..اعلامیه ها را ازدیوار میکند.جوی آب را راه می اندازد..کسی آنسوتر چیزی روی دیوار مینویسد.."لعنت برکسی که اینجا .."

متلک  رکیک مردی ازکنارم رد میشود.دلم می خواهد یکی بخوابانم بیخ گوشش..ولی سرم را پایین می اندازنم و میگذرم.

چیست زندگی..تکرار.تکرار..یاس فلسفی..سوالات نیجه..نیهیلیسم هدایت..مغزم میترکد.بر پیاده رو خیابان کنار لاشه گربه یخ زده.چه تعریفی از اعوجاج زندگی...چه سرنوشت غم انگیزی..کرم کوجک ابریشم تمام عمر قفس می بافت ولی به فکرپریدن بود.غصه بزرگتر اینجاست ..هیج پروانه ای پریروز پبله گی خود را به یاد خواهد آورد آیا؟.

.............................................................................

در گیر ودار زندگی نوید دیداری میشنوم برای نواختن روح.باورم نمیشود.ولی هنوز عاشقم .یاد سیاوش افتادم.یاد اسکان در حیاط قدیمی.یاد فاطی.اول صبح حیاط و حوض بزرگی حرف مجید ..خنده ام می گیرد..کنار در ورودی خداحافظی بارقبل..گریه مجید..کوبه را میکوبم .دل میدهم به رویا.علی اینجا نیست ولی همیشه اینجاست..میشتابم به سوی دیدار.چادرم بال پرواز..پر میکشم به دبدار دوست.

السلام علیک یا غریب الغربا..

ما غریبیم در این آبادی..ما اسیریم در این آزادی..

                                                                 چند روزی اینجا ..پی دیدار نسیم آمده ایم..

+ نوشته شده توسط فرانک در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 و ساعت 12:57 بعد از ظهر |
 

از سر شاخه ها که جدا شدیم .  چیده شدیم کنار هم.افتادیم روی نیمکتهای چوبی کلاس. .یکهو خوابهای کودکی مان قیچی شد و مادر را پشت در بزرگ آهنی مدرسه جا گذاشتیم.خم شدیم ازلابلای جماعت اورا بیابیم ولی افسوس که اورا میان زنان چادری گم کرده بودیم.واین شروع ماجرا بود که بنویس بابا آب داد ..و ما دلنگران مادر بودیم که مبادا در خیابان به آن شلوغی که او مواظب ما بود.. نکند خودش زمین بخورد.

کودکانه ای از این دست..که همه جیز را دوست داری یکجا بیاموزی.یکباره..چه صبری دارند همه..قدم به قدم.حرف به حرف..میشوی همان شازده کوچولوی اگزوپری..که همه چیز را بهتر از همه میداند ولی دیگران نمیدانند که او دانا ترین شاهزاده است. فرقش با دیگران تنها در این که او دنیا را آنطور که میبیند...میداند...

پیش میرویم.آموخته ها را از یادمان میبرند و قراردادهای آدم بزرگها را جانشینش میکنند. یادمان میرود که روزی فیلسوفان کوچکی بودیم که دنیای پر رمز بزرگترها پیشش چه بی قدر بود.مثل بزرگترها باور میکنیم که همه چیز را باید از اول بیاموزیم..سخت بود.همه چیزرا بدانی ودوباره مجبور شئی از اول یاد بگیری..

بزرگ شدیم و دنیا چه کوچک شد.شاهزاده کوچولو ولی هرگز با ما نیامد.اورا پشت همان نیمکتهای چوبی جا گذاشتیم.پاکترین شاهزاده ای که کلوزاپ صورتش همانطور که دیدی خواهند ماند .دست نخورده وپاک.بکرو معصوم.خودش هم اینرا میدانست که هرگز دل به ما نداد.او خوب میدانست که دنیای آدم بزرگترها مسلخ معصومیت وپاکی است.بزرگ شدیم ورویمان نشد با او در یک کلاس بمانیم. دروغ را یاد گرفتیم.حسادت را. بدی را..و او دل به گلی داده بود که اهلی اش کرده بود.  این ما بودیم ما که حرفی نداشتیم پیش او برای گفتن.

مادر را دوباره یافتیم.بابا آب داد..حرف به حرف..کپی بزرگترها شدیم.بزرگ شده بودیم.ولی..اتفاقی افتاده بود..جیزی گم شده بود ..دست مادر را که گرفتیم دیگر همانی نبودیم که او دستش را به آرامی پشت در بزرگ مدرسه باز کرد..بین ما و آن دخترک سالها فاصله روییده بود.به یکباره.به اندازه فرصت باز کردن دست و رهایی دست دخترک.جیزی گم شده بود ..

+ نوشته شده توسط فرانک در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 2:50 بعد از ظهر |
قرصها رابه هم پیوند میزنم وسرم را محکم میبندم.چشمانم آرامتر میشوند وسردردم نیز..آرامشی مالیخولیایی که با هیچ آرامش دیگر قابل مقایسه نیست..دراز میکشم ..جهان تاریک.. هنوز از دست خودم کفری ام. چرا نمی توانم درست وحسابی..آنطور که هستم ..بنویسم.همه چیز ادا و اطوار به نظر می آید.پر از تردید..به سرم میزند تمام نوشته ونانوشته ها را پاره و منهدم کنم. هر دلنوشته ای را که از خودم دارم..تا میرسم به هیوا..به نام خداوند ..نه نمیتوانم..به یمن چشمان تو ..نمیتوانم از هیوا بگذرم...حتی جای دیگری هم نمیتوانم خودم شوم..هیوا را نگه میدارم نه برای اینکه تا حد تریبون پایینش آورده باشم...فقط برای آنکه گفتگوهای تنهایی را در آن به امانت گذارم.. بازهم ..زنگ..زنگ.. تلفن لعنتی ..یادم رفت از پریز بکشم..سرم واقعا میان دستهایم راه میرود..چشم بسته دست به دیوار ..میروم تا قطع کنم..دلم نمی آید شایدمامان پشت خط باشد شاید هم تو.. گوشه سربند را از چشمانم کنار میزنم. نور وحشیانه به چشمم هجوم می آورد..نگاه به شماره میکنم غریبه است.تلفن میرود روی پیغام گیر..صدای خودم تمامی ندارد .از پریز میکشم...حالم به هم میخورد..میپرم دستشویی..پیشانی ام یخ کرده..همسایه روبرویی نگرانم میشود..:چی شده مادر ..باز کن درو..میخواهم بگویم چیزی نیست.میراث پدر است..میگرن..نگران نباش.ولینمی گویم.. تهوع امانم را میبرد.. برمیگردم ودوباره سربند را سفت میکنم . بهتر میشوم..دراز میکشم..جهان تاریک.همه در خواب ..تنها .. "شبتان سحر نشه سلطان".. ..میشود سری به ما بزنی.. یکهو محصور کلمات ودامنه لغاتی آرام بخش ..می شوی ..میپرم پشت میز و..مینویسم.مینویسم.. دوباره حالم به هم میخورد.کفرم در آمده از دست خودم..چرا نمی توانم درست حسابی ..آنطور که هستم..میتوانم ..بنویسم..دوباره .پیوند کدئین..سربند ..سر درد..میراث پدر..
+ نوشته شده توسط فرانک در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 12:44 بعد از ظهر |
....

پست قبلی حذف شد .به روز که شدم ..به روز خواهد شد.

+ نوشته شده توسط فرانک در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 5:27 بعد از ظهر |
"در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک اما ایا باز میگردی؟چه تمنای محالی دارم..خنده ام میگیرد.گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت.."

                                                                                        "حمید مصدق"

وارد اتاق که میشود برمیخیزم و دو سه قدم به استقبالش میروم.همیشه خجالتی ومعذب است. آنقدر حساس است که اگر کمی دیر تحویلش بگیری حرف در دهانش از یادش میرودو لبخندش روی لب می خشکد.مینشینم مقابلش دستش را به دست میگیرم.. "پاره یخ"..همیشه عادتش است سکوت میکند تا من شروع به حرف کنم..حرف میزنم..حرف میزنم..سرش را بالا می آورد..خون به رگانش جاری میشود. به وضوح حس میکنم ..جریان خفیف رودی زیر پوست دستانش.شروع به حرف میکند..."میدانم که بر نمی گردد. ولی..دلم برایش تنگ است.خیلی.." .              

دلم مچاله میشود..حرف میزند.. خون در رگم یخ می زند.سرم را پایین انداخته ام. و او حرف میزند..

"راستی من دیگر او را نخواهم دید..سر ساعت ۹ صبح نان سنگک به دست به خانه بر میگشت. شب هایی که شیفت شب بود طولانی ترین شبان عمرم بود.مادر غر میزد بخواب.نمی شد.نگرانش بودم..نگران بی خوابی اش..راستی..او دیگر برنخواهد گشت.."

سر بلند میکنم خیره چشمان محزونش می شوم..

"کاش میشد..بخوابم و بیدار که میشوم ..همینجا بالای سرم نشسته باشد تسبیح به دست..کاش میشد..مرده را ..کاش عیسی مسیح زنده بود.."

چشم به تابلوی مریم مقدس دوخته است وقطرات اشکش حرف میزند..کاش ..

..از ته دل نفس عمیقی میکشد ومیگوید.."حالم بهتر است.امروز سبکتر شدم."

از اتاق خارج میشوم.به بدرقه اش رفته ام.خیلی حساس است.کافی است کمی سرد راهی اش کنی...

....

..در را که میبندم .حس میکنم سنگین شدم. راستی چقدر دلم برای آماجی تنگ است.سالها از قصه مرگش میگذرد وداغش تازه است هنوز..باور میکنم که باز نخواهد گشت..ولی ..دلم براش تنگ است..خیلی..شانه زرد رنگ را که به گیسوان هشت سالگی ام میکشید تار به تار دلم برایش پر میکشید.گاهی فکر میکنم کاش بخوابم وبیدار که میشوم..او همینجا کنارم نشسته باشد..مهمان خانه ام باشد. او را به علی بشناسانم..کاش.. راستی کاش عیسی مسیح زنده بود...

                                                                  

+ نوشته شده توسط فرانک در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 12:11 بعد از ظهر |
صدای شاملو همینطوردارد روحم  را مینوازد..چطور میشود که زندگی یکهو اینهمه دست خالی میشود ..خالی از ذره ای شعف..با اینهمه زندگی جاریست.."اینک موج سنگین گذر زمان است که چون دریایی ..در من میگذرد..نیلوفرو باران در توست خنجرو سیاهی در من..من برگ را سرودی کردم..من عشق را سرودی کردم..من موج را سرودی کردم..من مرگ را.."..

از کوچه وخیابان دل میبرم وبر میگردم خانه..شهر هنوز همان شهر است وخورشید یر آسمان شهر هنوز میتابد..هیچ..بیهوده دلخوشیم به جانی که در دست اوست..گرما بیداد کرده ..کلید را که بر قفل میچرخانم خنکی داخل آپارتمان میزند به صورتم..زنان خانه دار همسایه مردها را که راهی کردهاند آپارتمان را بدست گرفته اند..چقدر دقیقه های عمر آدمها با هم فرق دارند..زندگی جاریست..!!درب ورودی اغلب واحدها باز است .صدای حرف زدن و خنده زنان ..کودک همسایه تازه زبان باز کرده ..صدیش پیچیده بر سالن..صدای سوت زودپز و..جارو برقی..زندگی جاریست؟!..طنین غم انگیز صدای زن همسایه بغضم را میفشرد..شعری را در حال خواندن برای پسر خردسالش..رفته رفته صدایش نغمه به خود میگیردو برراه پله منعکس میشود.."ای عشق نو رسیده ام غم من از سخن گذشته.به کوی دیگری برو..که عاشقی از من گذشته.."..

هجوم احساسات متضاد..

صدای این زن..

میخکوب شده ام..مست شنیدن صدایی روح نواز .باورم نمیشود پری خانم..؟این صدای او بود..افسوس..زنان ایرانی..محکوم به هرز رفتن وهدر شدن..آپارتمان در دست زنان..

زندگی هنوز جاریست..

 

+ نوشته شده توسط فرانک در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 12:58 بعد از ظهر |
خدایا رحمتی کن تا ایمان نام ونان برایم نیاورد. قوتم بخش که نامم را و حتی جانم را در خطر ایمانم افکنم...خدایا مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده وقاحتش از یاد رفته ..رها و آزادم ساز...

 خدایا..به ما بیاموز که حقیقت را فدای مصلحت نکنیم. بیاموز که شرافت را ذبح شرعی نکنیم...به ما بیاموز..بی معلم باشیم...بی معلم جلو رویم..بی معلم یاد بگیریم...زندگی .روال زندگی..واقعیات معلمان بهتری هستند.

راستی چه بدشانسیم ما که معلمانی چون گاندی و ماندلا نداریم..چه بد شانسیم ما که هبوط کردیم در جزیره ای که بزرگ میشویم بی آنکه دیده شویم.مینویسیم بی آنکه خوانده شویم.نعره میزنیم بی آنکه شنیده شویم...چه بد شانسیم ما..سیاهپوش میشویم .دل میبریم از شادی...

          خدایا رحمتی ..رحمت فرود آر..به بندگانی که هیج دادگاهی شکایتشان را جدی نمیگیرد.

 

 

+ نوشته شده توسط فرانک در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 12:18 بعد از ظهر |
گاه فکر میکنم کاش میشد نوشت .بی محابا از نگاه دیگران.بدون ملاحظه این وآن.بی آنکه متهم شوی به شخصی نویسی.متهم شوی به بی پرده گویی.به رد شدن از خطوط قرمز...

صبح یکی از روزهای کارورزی بیمارستان.همینطور که چشم دوخته ام به استاد..رفته رفته صدایش محو میشود..حرفهای خوبی میزند.ولی حیف که قشنگی این پاره سخنها به حرف بودنشان است.."کسی که میخواهد روح وروان کسی را آرام کند اول باید با خودش به آرامش رسیده باشد".یاد حرفی می افتم" آدمی تا از خودش تمام نشود نمیتواند درد دیگری را حس کند..باید از خیلی چیزها گذشت تا به عزیزترینها رسد..اینست که هنر یعنی شهادت.."شاید زیاد به حرف استاد ربطی نداشته باشد..بهرحال یادم افتاد دیگر..

افتادم توی دور فکر.آدمی چطور میتواند از خودش تمام شود تا به دیگری بپیوندد..اصلا چطور میتواند با خودش به آرامش رسیده باشد..میان فکرهای الوان زندگی.میان جذابیتهای مکار روزگار.لابلای آنچه که منم ...چطور میشود با خودت به آرامش برسی..به دیگران بپیوندی .بادردشان درد را حس کنی.با خنده شان لبریز خندیدن شوی...چطور میتوانی اینهمه به خلوص برسی..دوباره یاد جمله ای .."اخلاص..خالص شدن به روی او..به سوی او.وبودن آدمی به خلوص.چه دوست داشتن اگر به اخلاص رسیده باشد..دوست را به دوست همانند میکند.."بی ربط یا باربط یادم افتاد دیگر..

اینطوری میشود که یکهو می افتی توی دور فکر ..همه چیز یکهو خالی از معنی.."به من نخند اگر حرفهایم را نفهمیدی..بیم رسوایی ام نیست.

بگذار دنیا بداند..بیقرارم...بیقرار..دارم در ترانه ای مبهم زاده میشوم..زاده میشوم؟؟بادرد..باگریه..راستی مادرم باردار پروانه ها بود من به دنیا آمدم.."..

نزدیک امتحانات..راستی آمار چه درس مزخرفی است..شاید کمی سرما خورده ام.سردرد خودش را میکوبد به مغزم..صدای داد و بیداد همسایه بالایی ..فحش وناسزا..جیغ بچه..دلم میخواهد بروم ومحترمانه بگویم "بچه را به من بدهید دعواتان که تمام شد پسش میدهم.شب که شد شما آشتی میکنید..با روح وروان کودک بازی نکنید..".صدای شکستن ظروف..جیغ ..جیغ..صدای کوبیده شدن در..اختتام جنگ... دلم نوشتن میخواهد..ولی درس ..امتحان...راستی چه لذتی داشت آموختن اگر آزمونی در پی نداشت...

لحظه ای خواب..انگار مادرم اینجا بودو سرم روی زانویش..کتابها را جمع میکنم..و..

ـ "الو..شب بیا خونه مادرم...".خیابان خیابان.ترافیک..بوق.بوق..پسرک گستاخ ماشین کناری زبان درازی میکند....وراجی های راننده.."شما چه موسیقی دوس دارین؟؟..

ـ "ممنون پیاده میشم"..

ستاد انخاباتی..انتخابی سبز. "می آیی همسفرم شوی؟"اینهمه فکر چطور در چهار لوب جابجا میشوند..در دو نیمکره.

ـ تاکسی دربست..مرا ببر تا نهایت کودکی هایم ..سرم را که به شیشه میگذارم میخوابم.تا ته هشت سالگی.درونی خفته.آرام..کودک............

"بفرمایین خانم.آخرشه"..

...آغوش مادر..دنیای آرامش.نوشتم بیمحابا از نگاه دیگران.بدون بیم این وآن..

"بی رو در بایستی بگویمت.. اگر تو نبودی چه سخت بود تحمل زندگی".

+ نوشته شده توسط فرانک در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 7:49 بعد از ظهر |
...

ومرد قدم بر بلندی گذاشت به همراه او..دست او را بالا کشید. بالاتر..بالاتر..

: "..ای مردم. هرکه من مولایم پس علی مولای اوست."

مردان به راه افتادند تا تاریخ نظاره گر" دو سید" باشد که میرفتند تا دلها صید کنند.

"دو سید"..در مقابل هزاران هزار مقدس نما..نبردی بی صدا

 ..........                        

و واقعیت دارد این سخن که"تاریخ تکرار نمی شود ولی همچون حلقه های فنری زنجیر به هم نزدیک میشوند."

قصه تاریخ وفنر..حکایتی است.فنر هرچه فشرده شود هرچه محدودتر کوچکتر..

پرشش اوج بیشتری دارد وانفجارش دیدنی تر..به انفجار آتشفشان می ماند..وشاید هم دردناکتر،به درد پنهان دمل میماند..دمل چرکین به روز دیگری می اندیشد..

 

+ نوشته شده توسط فرانک در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:36 قبل از ظهر |

ما جرای این زندگی واقعی است.

پا که به درون آژانس می نهی شاهدان هجوم می آورند وسایه هایی بر صورتت می افتد از هر چهره ای.از لابلای هجوم و شکاف جماعت یکهو چشمت می افتد به مردی که نشسته بر کف سالن.تکیه داده به دیوار ودل سپرده به دوست.نگاهش حکایت از اندوهی طولانی دارد و چشمانش همان ابرهای باران زایی که مدتهاست خشکسالی وقحطی سالها را به دوش دل کشیده. هرکسی حرفی میزند از دوران وگله ای دارد از روزگار بی سامان.

و این اوست که  آن دورتر چشم دوخته به آرمانی به نام نامی "عدالت".به ابهت دفاع از ارزشهایی مقدس وبه نجابت درد دل با تنها همراه دیرینه اش "فاطمه".

جماعت شاهدان دور ایستاده اندو حیران مردانی هستند که وسط گودند .مردانی که گرچه همه از یک قبیله اند ولی یکدگر را بازرسی میکنند.همه از یک سخن دم میزنند ولی همدیگر را نمی پذیرند. اصلا پشت سر هم صف نماز میبندند ولی یکدیگر را باور نمی کنند. سلحشور سخن از بی دردی میگوید و او سخن از درد.احمد از "بازنده از پیش معلوم "این بازی میگوید و بیم جان او دارد و او سخن از خود بازی میزند ونگرانی اش ازجان دوست.موتور سوار ها برسر کوی وبر زن ایستاده اند گوش به فرمان و او دلگیر ازدود موتور آنها...

اینجاهمان هزار توی سردر گمی هاست.مصداق "هرکسی از ظن خود".

و این حاج کاظم است که هنوز برای فاطمه مینویسد شرح درد اشتیاق .او مینویسد فاطمه ..ما بخوانیم "زهرا"..

تنها زهراست که تمام بغض های فرو خورده او را فهمید وراهها را با  او در نوردید..تا  مارابرساند به تعریفی جهانی تر و ماندگارتر  از اصالت "زن امروز".که همه جا با او باشدو سهم پایمال شده زنان را به جامعه نرینه گی گوشزد کند.سهمی که به نام "لوایحی به نفع نظام خانواده" و به کام مردانی که همیشه در اسارت نفس خویشند...او مینویسد فاطمه ما بخوانیم زهرا.

در دورانی که بر مدار مصلحت اندیشی چرخید و همه چیز دگرگون شد.دنیایی در حال پوست انداختن..او هرگز نایستاد.آب بود ولی نه آب راکد که توقف دشمن همیشه جریان است...بلکه جوی جاری و زلالیتی که طعنه برشفافی آینه میزند..

ما شاهدان دل به جریان باخته ایم..هرچند نام اینجا دنیاست و بعید نیست اگر مردمش نان را برآرمان برتری دهند. اما ما از درون آژانس خارج نخواهیم شد مگر به همراه او.

به احترام عباس آرمانهایی را در یاد خواهیم داشت که هرچه هست همه رنگ و بوی دوست است وبس.ما عشق را یافتیم ..عباس بهانه بود.بهانه آرمانهایی از دست رفته وفراموش شده.

و فاطمه وزهرا را از یاد نخواهیم برد که مخاطبان همیشگی مردانی هستندبه ابهت حاج کاظم و صداقت میر حسین..

                                     آری آری..ماجرای زندگی سخت واقعی است..

سومین همایش موج سوم با حضور سید محمد خاتمی و میر حسین موسوی

+ نوشته شده توسط فرانک در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:33 بعد از ظهر |

 "به یاد دوست و همراه همیشه ام "رویا سیوفی "که در صبحی بهاری به دیدار دوست شتافت."

دلم را زدم به دریا و وارد آزمایشگاه شدم.برگه جواب در دست خشکیدم. حالا چه باید میکردم..به تو باید چه میگفتم؟؟باید میگفتم حال همان کسی نیستم که دیروز بودم ودیروزها..؟!باید میگفتم حالا من یک چیز زیادی دارم که تو شاید تحویلش نگیری؟!حرفهایت راحفظم.."قرارمان این نبود.نامردیه.شوخیت گرفته.بگو مرگ من.."میبینی حفظ حفظم.با اینحال مانده ام چطور باید به مادر هامان بگوییم.پدر تو.پدر من؟!کسی چه میداند خانواده شوهر شاید ذوق هم بکنند.خیاشان راحت شود که علی رغم تمام اتفاقات حال پسرشان خوب است.این خانواده دختر است که همیشه سختی های زندگی جدید بر دوش آنهاست.از اینها بگذریم.راستی چطور بگویم به تو؟؟تمام دیروز تو خواستی دلهره جواب آزمایش را از خانه بیرون کنی..فیلم دیدیم. .بازی های کودکی را از سر گرفتیم.اسم وشهرت بازی کردیم.تو هنوز هم جر زنی.وقتی هم که دیدی داری می بازی ..بازی را بهم زدی که: ول کن.خسته شدم.بیا مچ بیاندازیم.."مچ انداختیم..تو دیدی من دارم میبازم. اینبار خودت مچت را شل کردی..اما من دستت را نخواباندم..نمی خواستم چیزی از توان مردانه ات در نظرم کم شود. من بردنت را حتی ازخودم بیشتر از پیروزی خودم دوست دارم.هرچه که باشد پیروزی تو یکجورهایی مال من هم هست دیگر...تمام دیروز سعی کردیم بر آن ترس ناشناخته فائق شویم..توانستیم؟!..نه که نتوانستیم.وگرنه نیمه شب تو را در ایوان نمی دیدم که خیره مانده بودی به ماه..وخودم هزار بار بربستر پهلو به پهلو نمیشدم...هر دو به یک چیز فکر میکردیم..هر دو  از آن وجود اضافی ترس داشتیم که با آمدنش قطعا بین ما فاصله می افتاد..اینها را ول کن.حالا به تو چطور بگویم..؟؟می آیم جواب را آهسته کنار تخت می گذارم.زیر عکس عروسیمان.یادت هست وقتی آن عکس را وسط اتاق عقد آوردندو کادوی عکاس بود .همان عکاس که دوستت بود.یادت هست که همه فامیل مات ومبهوت بودند."اینا چه قدر شبیه همند.."زیر همان عکس میگذارم.ولی نه..اینطوری پذیرفتنش شاید سخت شود.خودم هم که پذیرفتمش چاره ای ندارم.او حالا جزئی از من شده.دارد به آرامی در وجودم ریشه میدواند.انگار "من"شده.وگرنه میدانم که تو سخت باور میکنی.سخت میپذیری و سخت تحملش میکنی.شاید  اینطورها هم که میگویم نباشد.وقتش که برسد زیاد هم سختگیری نمی کنی.حالا فقط داری خودت را لوس میکنی که ببین" من بی توخرابم تو بی ما چه کنی؟"می دانی عاشق شعرم.باشعر رامم میکنی.ولی حالا همه چیز فرق کرده.من مانده ام و یک برگ که به سنگینی کوه است.فقط یک سطر است ها ولی اینهمه وزن دارد..به تو باید چطور بگویم..برمیگردم پیش دکتر..میگویم خودش با تو تماس بگیرد..اصلا از اولش هم به تو باید میگفتند نه به من..این خبررا من خودم دارم حمل میکنم.بی انصافی است...موبایل توی کیفم دارد خودش را میکشد.تو آنسوی خطی.من اینسو..صدایت میلرزد مثل دستان من.میپرسی :"چه خبر؟"کاش میشد دروغ بگویم که خبری نیس. که گلایه کنم آقای پر مشغله..برای تو فرقی هم داره مگه؟کی آخه جواب آزمایش به این مهمی رو خودش تنها میاد بگیره؟بعد الکی قهر کنم.هزار تا "اس ام اس "بزنیم اخرش هم" ول کن.آشتی ؟؟"که بگویم میرم خونه یه چیزی درست کنم عصر بزنیم به همون پارک همیشگی.رو به جاده پشت به شهر.پارک بهاران.."اما هیچکدام از اینها را نمیگویم..سرم تاب برداشته.کم کم خون دوباره از بینی ام جاری شده.یکهو آسمان میچرخد ومیافتد زیر پای من..همه جا سفید.سفید مثل عروس.زنها دوره ام میکنند.."حامله ای"؟؟میخندم.تلخ.تو را میبینم از ته کوچه داری می آیی ..تصویرت کج ومعوج..صدا ها آنقدر بم شده اند که دارم کر میشوم.سوار ماشین میشویم..زنی برگه رابه دستت می دهد.خودت می خوانی اش.خیالم راحت شد.خودت خواندی.سرطان مثل اختاپوس چنگ بردورم زده.مرادر آغوش میفشردو از تو می رباید.سفید میشوی مثل عروس.دستم را در دست میفشری ..خنده ام میگیرد..قطره اشکی از چشمت سر میخورد روی دستم..اهسته میگویی:خیلی نامردی. قرارمان این بود؟"میگویم:اخم نکن."مابی تو خرابیم.تو بی ما چه کنی؟؟...

+ نوشته شده توسط فرانک در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 4:23 بعد از ظهر |
حالا یک پری..

همهمه جمعیت وصدای خفیف مردی که صدایش از بلندگو در سالن فرودگاه پیچیده است..

کش چادرش را انقدر سفت دوخته که ریشه موهایش به درد آمده.دارم کش را کمی شل میکنم .میگویم "به محض اینکه جابه جا شدی کمی پایین تر بدوزش".

دیشب چشم ازاو برنداشتم.تقصیر من نبود ..لباس احرام خواستنی اش کرده بود.گفت شب را بمانید.گفتم شرط داره ..بلند شد لباسهارا پوشید وآمد.

حالا یک پری مقابل من ایستاده است.پری سفید پوش .سفت به آغوش میکشدم.میگوید کاش تو هم می آمدی..

میان گریه میخندم.."نمیشه..در تو چیزی دیده اند که در من نبود.."

ساعت ۱۱پرواز به سمت قبله.حج عمره دانشجویی.طرحی از دختری به نام معصومه..

در راه بازگشت به خانه ایم.چیزی گلویم را میفشرد.صدای پروازشان اسمان را پر میکند.نگاه میکنم.هواپیما چشمک زنان به سوی یار میشتابد.

نیم شب است. خواب هستم ونیستم.سر به زمین گذارده ام...کتاب به دست..

سرم سنگین است.از وقتی که چشم بسته ام دارم گرد جایی میچرخم. این ذکر چیست بر لبم.."خدایا لبیک.."

انگار کسی "سلام "گفته باشد..هی دارم میگویم "علیک..الهم..لبیک.."

میان دو کوه دارم میدوم .نه تند نه آرام.اسماعیل تشنه اش شده.میدانم که عقرب ومار در کمین اوست ..حتی اگر" تشنگی" دلش به رحم آید..میدوم .."سعی " میکنم.اتش زده این خواستن به دلم.اتشی که اسماعیل را به تشنگی کشانده.میدوم...این کوه آن کوه..

قطره آبی رسان ای ابر رحمت..ناگهان زمزمه ای است..زمزم..

دست به زمین میکشم ..کجاست سلاحی که با آن شیطان نفس را سنگ باران کنم.."رمی" کنم.رمی جمرات..

قربان کنم عزیزترینم رابرایت..ابراهیم شده ام..من؟!!جاپای چه کس گذارده ام؟؟

اینجا مقام پدر ایمان است؟؟من چه میکنم اینجا...او که جهش ایمان کرد..یک بینهایت کوچک در برابر یک بی نهایت بزرگ..

دل میبرم از هر چه زیور..زینت..مرد زندگیم آن دورتر ایستاده .حتی از او فاصله میگیرم..تو از او هم دوست داستنی تری.دلم نمی آید حتی پشه ای بکشم.رو نمیگیرم از کسی..اینجا زن بودن ومرد بودن بی معنی است.اینجا همه هیچ شده ایم.اینهمه هیچ..خود را زده اند به موج خروشان..برگرد نشان میچرخیم..که تورا بیابیم.اینهمه هیچ رو به سوی تو دارند. تا همه گردند..

بگذار دورت بگردم.قربانت شوم..بگردیم وبگردیم.."لبیک..الهم لبیک"..

سوگند به تنهایی ات به بیهمانندی ات ..که رسول فرستاده توست وامیر ولی توست..صدای نوازش اذان ..چشم میگشایم..از سفری دور بازگشته ام انگار...

تلفن زنگ میزند..تا من برسم به گوشی.. میرود روی پیغام گیر ..معصومه آن سوی خط به آرامی میگرید و میگرید.

می گوید کش را پایین دوخت...همه چیز مرتب است.فقط تو نیستی ..کاش آمده بودی..نمیدانی چه قیامتی به پاشده...."..

همهمه جمعیت خانه را پر کرده ..یک پری آنسوی خط ..دارد میگرید.

+ نوشته شده توسط فرانک در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 12:15 بعد از ظهر |
بیا ..بیا ..که مرا تو ماجرایی هست..

لحظه زیبای نیایش است این یا تحول هرچه پوسیدگی؟!لحظه تفکر برگذر دقیقه به دقیقه عمر است یا که وصالیست در عین فراق؟!

به تولد میماند که ندانی باید بابت گذشت یک سال دیگر از فرصتت اندوهگین باشی یاجشن میلاد تنت را پاس داری..چه برزخی است آدمیزاد.

نور بر آیینه تابید.قران نیمه باز خندید.ماهیهای رقاص نرم نرمک روبه قبله چرخیدند. سبزه خیره به نور..نور خیره به سرخی سیب..سیب چشم به راه بوسیدن..این است راز آن هفت مقدسی که حق آب وگل دارد میان رسم ورسوم..

سالهایی که گذشت همچون حباب ترکید.صدای ترکیدن حباب زمان خانه نو را پرکرد.آغاز سالی دیگر .فصل دیگر...

بازهم پریهای رقصان تنگ ..باله بر صورت هم.. نوازش کنان گویند اینست بهار..

****

خدا..حال وروز بندگانت را چه کسی بهتر از تو میداند..خدا..تنهایمان نگذار در دقیقه به دقیقه عمر..که هرگاه از تو دور شدیم تو باز نزدیک آمدی..خدا..وقتی دل ما به تو رو کرد خود مواظبش باش که جلوه نفس از تو دورمان نکند.که یارب "من لی غیرک اسئله"..؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط فرانک در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت 1:35 بعد از ظهر |
                                                            

جهان خوردم وکارها راندم.عاقبت کار آدمی" مرگ " است.

                                                            (تاریخ بیهقی.سخنی از حسنک وزیر..)

... واین واقعیت دارد گاهی هنر مند هنگام خلق اثرش تمام میشود.از آن پس شروع به تکرار خود میکند.یک جورهایی تمام میشود.آنوقت مجبور میشود از جایی دیگر شروع کند وبا قصه های دیگر..قصه هایی عاریتی.که حرف تو نیست.خودت هم میدانی نیست.با اینحال رفتن بهتر از رکود است.هر چند هرز رفتن. هربار که به چشمان حاج کاظم آژانس شیشه ای خیره میشوم این واقعیت را میبینم .می پذیرم با درد.لابلای خانه تکانی وزندگی تکانی..تلویزیون برای خود خلوت گزیده است.صدای آشنایی از او  به سوی خود میخواندم.موسیقی فیلم" چیزی" را در روحم زیر وزبر میکند.چه آشناست.نزدیکتر میروم...آه..فیلم" آوار"ساخته سیروس الوند.با موسیقی بی نظیر فریدون شهبازیان.....همان واقعیت رخ مینمایدم که مگرممکن است " مزاحم"و"آوار "هردو فرزند یک پدر باشند. خدایا چطور وکی این مفاهیم دستمالی روزمرگی ها  شدند..کجا گمشان کردیم...

در این سینمای قحطی زده هرگاه سرکی به گذشته کشیده ایم دست پرتر از امروز بوده ایم.گو آنکه در آن دوران ..ازدست سینمای مبتذل و به قولی فیلمفارسی سازان رهایی یافته ونیافته کسانی را داشتیم که ضمیررا بنوازیم با کلماتی پر از نامهای آشنای قدیمی..و دنیا مال دفترهای خانه نشین شعر است که پر از همین نامهاست..

کلماتی اهورایی.. که میتوانند چنان تسخیرت کنند که تو را در خود بلرزاند وموسیقی  سیم هایی تاری که تاربه تار وجودت را به ارتعاش در آورد..

    آوار..مرد گفت :"موطن "  یعنی سرزمین.هرکسی را موطنی است.واینجا موطن ماست. آبادش باید..آبادانی اش چشم به راه دستان ماست.

 گرگها زوزه کش خبری هستند شوم.اسبها شیهه دلهره سر داده اند...آب حوض همچون عمر آدمی سرریز میشود . سقف خانه وکف خانه در حسرت وصال عمریست سوخته اند..لوستر تاب برداشته است..روستای آباد پدر در خود چنان میپیچد که مار گزیده از درد زهر جدایی...در چشم به هم زدنی عمارت زیبای پدر ومیراث خانوادگی به تل خاکی بدل میشودو فرزندان گرفتار در زیر زمین وجود خویش.

روز وصل سقف وکف..خانه" آوار" میشود بر سر و روی اهلش.

 دریچه ها و پنجره ها بسته میشوند.راهی به بیرون نیست چنانکه در روستا ردی از حیات..

زمین به تن لرزه گرفتار آمده..مرز بین مرگ وزندگی که شکسته شد اهل خانه در گور دسته جمعی محبوس شدند.کم کم میتوان صدای سکوت راشنید..دو زن میان برادران یکی به متانت صبوری" زینت "و دیگری به بی صبری "سوته دلان"..اما آنقدر که مردان بر خویش گریستند زنان نگران دیگری بودند.تکبر تاریخی مردان... "وه که به قدمت تاریخ مردان بدهکار زنانند..." هرکس از دلهره خویش میگریزدو به برادر پناه میبرد.

اعترافی همچون اعتراف در حضور پدر مقدس. واگویه  گلایه ای از زندگی.زخم زندگی با شریک بی آنکه عشق را شناخته باشی...."آه این زیر زمین پر است از هزاران قصه نا گفته"..

هراس جان میگیرد.زنده زنده دفن شدن دلهره ای به جان مردان انداخته است. حالا آنها هستند و گودال پر از بوی پدر میشود. پدر ..یک مرده..پدر بوی مرگ می پراکند. از آنهمه زندگی تنها سبد میوه ای به جاست و یک قندان قند و آب خاک آلود شده حوض کوچک و البته پدر.

پدر از هر آنچه اندوخته بود هیچ نخواست." جهان خوردم وکارها راندم .عاقبت کار آدمی مرگ است".

پسران گریستن آغاز کردند بر مرگ آرزوهای جوان خویش.صدای قدمهایی بر سقف نوید یاری دهنده ای است.همه برمیخیزند.از آغوش مرگ که یکا یک آنها را در خود میفشرد زندگی را فریاد میکنند:

"آهای ما اینجاییم...  آهای ما اینجاییم  "..

این ما هستیم گرفتار آمده در خاکدان غمگین دنیا.خاک بر سر مان شده.دور از تو مانده ایم..مهجور..بشنو صدای مارا....ما اینجاییم.. 

ولی هنوز وقتش نرسیده.مردان شب را مهمان گودالند..گودال قتلگاه اینجا دیگر بوی سیب ندارد.چرا که هر مرگی رنگ وبوی سیب ندارد.این گودال بیشتر به سیلی میماند .سیلی پدر از روی محبت برای بیداری دلبند از خطری که پیش روست..

سحر از راه میرسد .برادران سر بر شانه هم خوابیده اند. رشته نوری با چشمان صادق عشقبازی آغاز میکند.و او پلک که میگشاید راهی به بیرون  یافته است..پسرک ازگودال به زمین فرستاده میشود با درد زایمانی که تک تک اهالی خانه آن شب را به صبح رسانده اند.سرانجام پسرک به زمین قدم میگذارد.پاک.طاهر.

بی آنکه سنگینی هیچ غریزه ای آزارش دهد.بی آنکه دنیا فریبش داده باشد.نگاه به دنیا میکند."اینجاسرزمین پدری است؟چه رفته بر این سرزمین.چه شد موطن ..میراث پدر.."اینست قصه تبعید دیگر باره و هزار باره  فرزند آدم .همه روستا چنان ویران که بسان خرابه ای بی رهگذر پس از هزار سال..اما زیر زمین چنان مهد سالم .. اهل خانه را در دل خویش حفظ کرد برای بیداری از ضرب سیلی بر ضربان دل.

کسی میپرسد از زینت"اینجا زمین نلرزید؟!زلزله نیامد؟!"

زینت میگوید"اینجا زلزله دیگری آمد."

شب را به صبح رساندیم تا برسم به جایی که ..

اینست میراث پدر.موطن.اگر ویران. اگر خراب.آبادش باید.آبادانی اش به دست ماست.

"کی دست به من میده؟"

دستان پنج برادر در هم گره میخورند.

.. آوار حک میشود بر ضمیر وجود..با شاهکار موسیقی شهبازیان..فیلم که تمام میشود پرت میشوم در واقعیت زندگی.واقعیت تلخ ..گاهی هنرمند با یک اثر به دنیا می آید با همان اثر تمام میشود. گویا تمامی خود را بر آن به جا میگذارد.همچون آرش کماندار..که جانش را برچله تیر نهاد و آه از نهاد بر آورد..جان روز بر چله کمان..

+ نوشته شده توسط فرانک در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 4:26 بعد از ظهر |
...

اولش کلمه نبود..هیچ چیز نبود.نقطه بود .نشان پایان.اما از همینجا شروعمان کردی.از جایی شبیه اسفند.که نه  پایان باشد و نه آغاز.نه زمستان باشد و نه بهار.بی شباهت به همه چیز ولی شبیه به تمام آنها..حالا درست در ابتدای این نقطه ایم.نه برفی که به رنگ برف باشیم ونه بهاری که شکوفه بارانش گردیم.اسفند  ماه، نقطه ای است برای انتهای فصول. که نوید شروع دیگری باشد.اسفند ماه برزخی است گرفتار آمده در زمستان و بهار. هرآن قدر که دی ماه به درازا میکشد اسفند ماه به اشاره ای میگذرد. ماهی است که کسی جدی اش نمی گیرد.حتی اوضاع هوا در آن بلاتکلیف است.چه قرابتی است میان اسفند ماه و فصل هیوا.اسفند به "حرف آخر "می ماند.به  اتمام باتری ساعت دیواری میماند.به تمام شدن مهلت.مهلتی که هنوز تمام نشده ولی میتوانی دلشوره های نزدیک اتمام رادر دلت حس کنی.وسوسه ات میکند که با خود حساب کتاب کنی برای شروع دوباره.برای تولدی دوباره.تولدی به رنگ بهار .

"چون تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است     مصطفی فرمود: دنیا ساعتی است"

فصل به فصل زندگی ورق میخورد تا تو را برساند به جایی..که دست تو را به دست او بدهد.تابهار بهار شکوفه رحمت بر سرت بریزد.باشد که لبخندش امید به قلبمان جاری کند.

"خدایا چنان کن سر انجام کار                        توخشنود باشی و ما رستگار"

+ نوشته شده توسط فرانک در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 12:13 بعد از ظهر |
نیم شب..دوش پرده را بالا زدم .دوباره خواب از چشمم پریده و هوش از سرم.نوزاد همسایه همچنان میگرید.هنوز کیسه زباله آنطرف خیابان در سوز سرما خش خش به راه انداخته.باز صدای گربه ای می آید گرسنه..کتابهای روی میز نگاهم میکنند.نوشته های ناتمامم دیوانه وار صدایم میزنند..و من پشت پنجره شب به تماشای شهر مشغول.شهر در خواب و تنها دل من بیدار..شیر آب را باز میکنم.صورت به نو ا زش آب میسپارم.نیم نگاهی به اتاق می اندازم.. خوش به حالش.. چه راحت خوابیده...در یخچال را که باز میکنم او سر جایش غلتی میزند..شیر خنک چشمک میزند..چرا باز بی خواب شده ام..از سرشب به بعد همینطور گلویم سنگینی میکند..نمی دانم این چیست که اینطوری دلم را سنگین کرد..از عصر به بعد را مرور میکنم میرسم به همانجا ..جایی که باز دنیای نوستالژیک اذیتم میکند.

علی گفت:ببین چی گرفتم برات...؟؟جعبه ای از کیفش در آورد..از همان دم یادی مرا با خود برد. "جعبه عود".. او عود را روشن کرد و بوی رز خانه کوچکمان را سرشار از یادهای کودکیم کرد..عود میسوخت وخاطره می پراکند.مدتها بود فرار میکردم از بوی عود به بهانه سر درد..ولی حالا او مرا به مهمانی کودکیم برد .حیرانم.بیست سال نمیدانم چه مدت زمانی است..خاطرات بویایی..تکه ای از تکه های مغز خاطرات را با بو حفظ میکند.چه قدرتی.در ذهن آدمی نمیگنجد..چه رازی است میان گذر زمان و حس بویایی..دیگر تردید دارم به اینکه "تنها صداست ..که میماند.." ....

..............

شش ساله ام. عزیز از دست رفته کودکیم .. آماجی.. در حال پرستاری از پدر بزرگم.

علی اصرار میکند:" چی شد..دوس نداری ..خب خاموشش کنیم.تو رو خدا ..چته تو؟؟ "

چشمه چشم هایم باز جوشیدن گرفت.علی را با خود میبرم به تماشای کوچه های کودکیم..

پدر بزرگم در حال احتضار..او را" آقا "صدا میزدیم و او من و خواهرم را " گزی "صدا میزد..اما هرگز نمی شناخت. پیر مردی شده بود که مسیر عمرش را داشت معکوس طی میکرد.کودکی شده بود عاجز از ایستادن بر پای خود .خوابیده بر بستر.

بمباران که میشد همه به دنبال پناه گاه میدویدند به زیر زمین..و آماجی من ..چادر سرمه ای رنگش را سرمیکرد و بر کنار بستر آقا سایه بانی از عشق و پناهگاهی امن درست میکرد برای پیر مرد.. بزرگترها میگفتند بیا آماجی ..زود بر میگردیم و او نگاه بر چشمان آقا میکرد و میگفت..: شما بروید.آقا از تنهایی میترسد."

آقا که حالا دیگر مثل نوزاد شده بود و  آماجی پرستار مطلقش.اتاق کناری مخصوص او بود که نه مهمانها معذب شوند و نه آماجی..و فضای اتاق از عطری سرشار که نمیتوانستی بفهمی کدام عطاری چنین چیزی در بساط خود دارد..بویی بی شباهت به تمام عطرها.

تعطیلات تابستان .ساکن تهران شده ایم به اقتضای شغل پدر.تعطیلات به تبریز آمده ایم . برنامه من که معلوم است سه ماه تمام در خانه آماجی ام میمانم.هشت  ساله ام و  آقا هفت سال است که بر بستر است. کمد زرد رنگ کوچکم پر است از اسباب بازیهایی که آماجی برایم ذخیره کرده..گوشه جعبه ای لابلای وسایل آماجی نگاهم میکند..آماجی بر کبریت آتش می گیراند.بوی رز اتاق را پر میکند. از آماجی ام میپرسم: این چیه؟؟لبخند میزند به زیبایی.زیبایی  همان رزی که در حال سوختن است. میگویدم:عود. میسوزد ولی نمی سوزاند.تنها اتشی است که عاطر است.عطر ناک..

عود میسوخت و بویی در لابلای ذهن من جا خوش می کرد.برای تمام عمر..

دیگر برایم سوال نبود آن چیست که بر بالای بستر آقا همیشه در حال سوختن است که  رز وعطرش همزمان در حال سوختن بودند.می شد پروانه  را ملامت کرد "تو را آتش عشق اگر پر بسوخت ..مرا بین که از پای تا سر بسوخت"..آماجی بود آن رز ثابت قدم در عاشقی.. 

آقا سال هفتم بستری شدنش نوزادی بود که وقت به دنیا آمدنش فرا رسیده بود.صبح سفید زمستانی که رسید.. او به دنیا آمد و از دنیا رفت.

"عبدا..نقاش.خادم دربار حسین."اینرا برسنگ مزارش نوشته اند.

علی بر سجاده اش نشسته وبی صدا نگاهم میکند.می گویدم: "من فکر میکنم آماجی تو یک فرشته بود."

قراری میگذاریم برای فردا صبح..سر مزار در یک دست گلاب ودر دستی دگر عود..

فردا مهمان آنهاییم.

+ نوشته شده توسط فرانک در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 6:26 بعد از ظهر |
..

دوباره بازی شروع شده.من وتو برای چندمین بار است که در همان نقشهای تکراری قدم بر میداریم.ولی چرا هر بار یادمان میرود بپرسم کی تمام میشویم..

به تو گفتند یوسف باش. مرا امر کردند عاشقت شوم. بمانم در اضطراب..

میبینی یوسف؟!.. سالیان سال از رسوایی ام میگذرد. چرا این قوم دست از سرزنش من برنمیدارند؟

روزی که پیاله های ترنج از خون تازه سیراب شد گمان بردم دیگر کسی کاری به من و اعترافم ندارد..اما خطا بود خیالم.درست مثل راه رسیدنم به تو..خواستم جسمت در حصارم باشد..حال آنکه جسم "تمام" یوسف نبود.حال من "تمام" تو را میخواهم.

این جماعت مینشینند ولب میگزند وای از خیانت زلیخا..من کاری نکردم فقط راه رسیدن به تو را ندانستم. آنقدر میخواستمت که میخواستم کاسه چشمانم از تصویر تو لبریز باشد.گناه من این بود که هم میخواستم همسر عزیز مصر باشم وهم  دلباخته یوسف..

تو که نخواستی .این مجازات کمی بود؟بگو تاریخ رهایم کند.بگو این قوم دست از سر من و تنهایی من بردارند.بگو من عاشق پیامبر خدا شدم و رسوا شدم. چگونه است شما امام خود تکه تکه کردید و رسوا نشدید..رسوایی من از سر عشق ، بدنامی برایم به ارمغان آورد..شما که لایق رسوایی نفرتید چگونه بدنامی خود نمیبینید؟؟

یوسف ،سوگند به زیباییت ..نه ،سوگند به خالق زیباییت، من در تو چیزی دیدم که در هیچ کسی نبود.حتی در عزیز مصر..

من لایق نبودم.خودم میدانم ...حالا از گذر این همه سال در میان انشای کودکان میان "علم وثروت" ثروت را برگزیدم وبرای همیشه تورا از دست دادم.از گنج "علم ودانستن یوسف " مهجور شدم..اینبارمن به سکه فروختمت.گنج را به سکه فروختم.نفرین به من..

رنجیده ای از من.برادران به چاهت انداختند و من به سیاه چاه..سرگردان زمان شدم. مقابل هر کاروانی ایستادم وگفتم.."در راه چاه دلو شما پر از ماه نشد"؟همه گفتند طفلکی..دیوانه شده..زن عزیز مصر است و هلاک غلامش..آنها چه میفهمیدند من "غلام" عشق تو شدم..

به خدایت بگو یوسف ..بگو یا عشق یوسفی را از من بگیرد یادستان یوسف کش را..

بازی دوباره آغاز میشود .به تو میگویند یوسف باش.اطاعت میکنی.امر قدسی است "کن فیکون".

اینبار خواهم پرسید تا کی ؟..من در این منگنه احساسات متضاد در عذابم..

پرده میافتد.راهی میشویم. تورا میبینم .یادم میرود سوالم...

میبینمت ...تو آن بالا نشسته ای ردای پادشاهی برتن..واین منم زنی تنها ..در چاه سرد تنهایی.. یوسفانه نگاه میکنی به سرگردانی من..

چیزی میگویی..دیگر نمیشنوم.پیر وناتوانم.. میگویی" بمان"..

تو را به خدایت سوگند.. بیا بازی را روی همین کلامت تمام کنیم...بیا یوسف..

+ نوشته شده توسط فرانک در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 12:46 بعد از ظهر |

جزوه هایم را از روی میز بر میدارم وشلوغ پلوغی اطراف را منظم میکنم و هرچه به او اصرار میکنم برصندلی بنشیند وپشت میز ..بیفایده است."دختر جان من روی زمین راحتترم." چهار زانو پشت میز کوچک تکیه بر دیوار داده و همینطور چیزی را مرتب زمزمه میکند .نمیشنوم ولی سوز غصه داری از آن  طنین میچشم.

بخار چای مقابلش به بالا میرود و میگویدم قطرات باران است که بر شیشه خودنمایی میکنند.

دفترچه کوچکی را از جیبش در آورده ویک نگاه به کتاب میکندو یک قلم بر کاغذ فرود می آورد."چیست آن نوشته که اینگونه بیتابش کرده؟"نگرانش شده ام. امروز بیست ودو روز تمام است که حزن دست از سر دل او برنمی دارد.به تو میگویم.

میگویی : "عادت میکنی.بابا این روزها دل به کاری نمی دهد" .

برگه های مقاله ام سرزنشم میکند.برمیخیزم که ادامه اش  دهم.

 " ادبیات سوگواری". صدای آرام گریستنی نمی گذاردم.کنارش مینشینم.

"بابا..چیه این؟چی مینویسین؟چرا .."؟؟

وهزار چرای دیگر..

چشمان مهربانش لبخند زنان..نمناک نگاهم میکند از بالای عینک.

"عروس خانوم دیگه صبر نداری ؟؟"

شرمزده از سوال برمیخیزم تا بروم.میگویدم:"بمان..گوش کن.طوری که اندوه در دلت بجوشد".

صدایش را صاف میکند.ابیاتی حزین میشنوم با کالبدی عاشقانه.

                                                بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت

                                                وندر آن برگ ونوا خوش ناله های زار داشت

                                               گفتمش در عین وصل این ناله وفریاد چیست

                                                گفت مارا جلوه معشوق.. بر ..اینکار داشت

بغضی میترکد هزار ساله..

"امشب توی هیئت میخونمش"....

چیزی توی مقاله ام خود را به درو دیوار میکوبد.می خواهد بگویم :این شعر حافظه... یه شعر عاشقانه اس.مناسبت نداره آخه.میخواهد بگویم: چرا با ادبیات اینطوری برخورد میکنین.چرا همه چی رو باهم قاطی میکنین..میخواهد بگویم..ولی خیره براشکی شده ام که از گوشه چشم پیرمرد بر صفحه دیوان حافظ میچکد.این روزها عشق درنگاهم جور دیگری معنی میشود.به گمانم ارتباط مرموزی است میان برگ کتاب حافظ و برگ گل خوشرنگ و برگ برگ زندگی نسل انسان..

بابا سرش را بلند میکند.صدایش یکهو گرفت بی گمان اندوه از جانش جوشیده.

"دختر جان..برگ گل بلبل را برمنقار ..حرمله(لعن ا..علیه)نشانه رفته است.."

دلم ریش میشود.به چیزی که در میان کتاب و لای مقاله ام وول میخورد میگویم:"چه دلیل دیگری داری..چه سوال دیگری داری..کدامین شورعشق پس از اینهمه سال اینهمه فاتحانه تورا صید میکند..لسان الغیب زبان گویای تمام نسل هاست.خواه هنگام بارش این شعر خود او مضمونی جز این در نظر داشته بود خواه نه..چه تفاوت میکند.همینکه یک بند مرموز عقلت رابه دلت بند میزندو بند بند جانت را میلرزاند..همینکه حسی نامرئی میدود توی سینه ات..واشک واندوه رابه رقص درمیاورد..زیباست..

"ادبیات سوگواری"به سرزنش نگاهم میکند.میدانم قانع نشد...راه به جایی ندارم.این تکه از تاریخ سخت در میان روحم جای کرده است.تسلیمش شده ام.

                            " بخواه دفتر اشعار و........راه صحرا گیر

                              چه وقت مدرسه وبحث کشف کشافست".

                                            

+ نوشته شده توسط فرانک در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 11:29 قبل از ظهر |
 طوفان به پایان رسید و قصه تمام شد.کاروان تاراج شد و بی حرمتی به حرم از حد گذشت.نورها تکه تکه بر زمین ریختند..نه ..بر آسمان "باریدند"..خون نبود که پاشیده شد برافلاک .اتمام حجت بود..شاهد گرفتن بود..خدا ببین با شباب اهل جنت چه کردند!

 "ما آنچه را که در راه او دادیم پس نمی گیریم"..مادر..مادری چنین گفت!! همه چیز خلاف مسیر را پیمود..نقش پنجه بر علم حک شد.."جانی " خود مات مانده بود. علم را به سربازان نشان داد."ببینید..چنین دفاع کنند ازبرادر".

عمق فاجعه تا کجا پیش رفت. کجا مانده بودند این مدعیان دفاع از حقوق بشر..چه میگویم امروز دیگر همه نیک میدانیم "وحشی گری "یکی از تبصره های اعلامیه حقوق بشری است.نطفه نوزاد کشی دیریست در سوابق  تاریخ درخشان انها بسته شده. حرف تازه ای نیست.چه کربلا ..چه غزه..حیوان که وحشی شود دیگرچه میفهمد طرف مقابلش کیست.حسین باشد.عباس باشد..علی باشد..زن باشد..زینب باشد..یا دخترک جان سپرده از غم..چه تفاوت می کند..

تیری که مردی به قدرت عباس را چنان کند با نوزاد چه خواهد کرد!!

زنجیر به دستان به راه افتادند..وا جسارتا..شرم می آید از تصورش.لعنت به دنیایی که بعد از آنروز هنوز پابرجاست..دنیا از چرخش باز نایستاد..خون گریست. اما دست یاری دراز نکرد..گریه برندامت خود کرد.نه بر حادثه ای که بر آل رسول رفت..آنروز همه درحال تماشا بودیم که تو بارها یادمان آوردی" ای مردم..من فرزند زهرا نیستم؟!من عزیز مصطفی نبودم؟!.."

هم صدای تورا میشنیدیم وهم بانگ موذن را.."گواهی میدهیم که مصطفی رسول خداست وعلی جانشین او.." با اینحال وعده هایی نقد داده بودند که وعده وصال تو به نسیه شبیه تر بود. عقل کدام را میپسندد؟..نفرین به عقلی که تو را پس بزند.کجای آن واقعه با عقل در سازش است ؟؟در آن دشت سوزان به چشم میشد دید: پرده ها کنار رفته بود . گویی ذات حق  خود به تماشا آمده بود و شماتت شیطان در راه ."این بود آنکه جانشین تو میشد بر زمین.این لجن زاده..من که گفتم..."!!

و او  باز حرف خود را تکرار میکرد :" در این رازی است که من میدانم وشما نمیدانید".

این همه سال گذشت.برای برپایی دین و نابودی بدعت رفتی ولی ما درست ازظهر آن روز دهشتزا..نیم روز دهم ..گمت کردیم.این دین مثل رودخانه ای در جریان گل ولای به خود میگرفت دیر یا زود..تو ..فدای کدام دین شدی!! قربانگاه آسمانی تو در ذهن زمینی ما به سختی میگنجد.تو نمردی..کشته شدی اما نمردی.زنده ترین کشته تمام قرنهایی..تو نمردی اما ما درست ازهمین جا به بعد گمت کردیم.از همین جاییکه باید شروع میشدیم به پایانت رسیدیم.فوق فوقش تحسین افشاگری بی بی برایمان ماند در بارگاه یزیدیان..بعد از آن هر چه ماند..حسرت است وتحیر..و صحرا صحرا گریستن ...

+ نوشته شده توسط فرانک در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 5:54 بعد از ظهر |

...صبح سپیدی بود که آسمان حیاط آماجی از هزاران چشم گنجشک نیکخواه.. ستاره باران شد.

برمنقارشان پارچه سیاهی خودنمایی میکرد.نوک به نوک گوشه پارچه را گرفته بودندو عازم مسجدی..حرمی..گنبدی بودند.

هفت ساله ام.لحظه شگفت عزیمت..درونم خفته است انگار..

من جا مانده  ام در کوچه های کودکی.روزهایی که گذشت...به آسمان نگاه میکنم. گنجشکها میچرخند..چرخ به چرخ..پارچه سیاه کشیده میشود بر گنبد..

گریه..گریه..امانم نمی دهد..خوابم را برای باران میگویم.زبانش بند میآید..کنار آماجی مینشینم.شانه هایش تکان میخورد..میلرزد..نه نمیخندد..دستی نامرئی فرو میرود توی دلم..چادر را از صورتش کنار میکشم..وای..خدایا..تو گریه میکنی..بس کن به جایت من میگریم..تو بس کن..سر انگشت نوازشش برگونه ام میلغزد..میگوید:با من تکرار کن:..السلام علیک یا ابا عبدا...

*******

چه شده..آسمان شهر چرا یکهو چنین شد..زمزمه ای زمزم وار شنیدم ونشنیدم..

"...خدا..میخواهم قربانت شوم..."..

نشنیدیم.

قرنهاست..کر شدیم.کور شدیم.نه تورا چنانکه باید دیدیم و نه چنانکه شاید شنیدیم...

******

هنوز چشم به راه آسمانم..گنجشکها سیاهپوشی آماجی را گفتند..دیروز سالگردعزیز از دست رفته ام بود..................وفردا اول ماه محرم...

واین منم دخترکی هفت ساله..امروز گم شده در لابلای زمان..میان دیروز و فردا..

گنجشکها هنوز میچرخند...یانه سرم میجرخد..این صدای طبل زمان است یا ضربان قلبم..زودتر برویم..صدایی میخواندمان..صدای او ..صدای او..قرنهاست بازمانده است..

" چه کسی یاریم میکند"؟

..آری به راستی تنها صدا ست که میماند..

 

 

+ نوشته شده توسط فرانک در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 12:57 بعد از ظهر |